تبلیغات
سایه روشن
شعر درخت از شفیعی کدکنی

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟
بیداریِ شکفته،پس از شوکراِن مرگ.

زیباتر از درخت  در اسفند ماه چیست؟
زیر درفش  صاعقه و تیشه تگرگ

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟
عریانی و رهایی و تصویر بار و برگ.


تغییری ناگزیر ناگریز

کلا در روزگاری زندگی میکنیم پر از دود و شبهه؛نه دیگه ارزشها و هنجارها ارزشمند به مانند سابق و نه ضد ارزشها و ناهنجارها به مانند سابق قبیح.
رسانه ملی این قبیل اتفاقات فرهنگی یا شایدم اخلاقی یا حتی دینی رو موازی با آمدن ماهواره و جنگ نرم قدرتهای غربی و در صدر اونها آمریکا شیطان بزرگ می داند.
اما راقم به عنوان یک جوان امروزی مصداق پیر پیرم گرچه شیر .... از همین آدمهای که ارزشها  قداسات
و ضد ارزشها قباحت اولیه را برای او در ذهن و اخلاقیات اعمالیات ندارد دارای ظاهری زیبا و باطنی مریض مصداق (فی قلبهم مرض) یک چیز  می خواهد بگوید.
در دوران ما
یک چیزی دیگر انگار خودش نیست ... یک چیز انگار بین ما گم شده.
 ناخود آگاه مولانا یادم می آید:

ز کجا آمده ای میدانی؟
ز میان حرم سبحانی
یاد کن هیچ به یادت آید
آن مقامات خوش روحانی؟
پس فراموش شدستت آنها
لاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی مشتی خاک
این چه بیع است بدین ارزانی!
بازده خاک و بدان قیمت خود
نی غلامی، ملک سلطانی
جهت تو ز فلک آمده اند
خوب رویان خوش پنهانی


بچه ها دخترها ما متهمیم

سلام
امروز کلا غصه ما یکی دوتا نیست خواستم از سانسور بگم چی بگم؟!!
خبر زیاد بود ازسیاست بگم یا فرهنگ تا تصمیمم به فرهنگ نویسی شد
اما متوجه شدم ملت شهید پرور وصاحب عزت و همیشه در صحنه ایران پس از مشخص شدن نتیجه قرعه کشی جام جهانی ، هجوم بردند به صفحه مسی در فیس بوک و فرناندا لیما (اگه درست نوشته باشم)
و در حال عرضه فرهنگ و اخلاق خود به سراسر جهان هستند و با کامنتهای که (شرمت نمی شود برادر).. در حال معرفی خود و فر هنگ ایران عزیز هستند
و این اخلاق در جامعه خودمان اشکالی ندارد که زیاد میبینیم که زندگی خصوصی بازیگر این کشور برای مردم با عمومش فرقی نمیکنه. همش دنبال پشت پرده ،پشت مانتو پشت...... هست تا که تو بوق کنی که بگی هی این بلوتوثو دیدی که بگی منم مطلعم من هستم ابراض وجود کنی برادر( خواهر)

یا افراط یا تفریط

یادت باشد برادر تو نماینده فرهنگ ایران در ذهن مسی تلقی میشی تو نماینده دانشمند و دکتر این مملکتی. 

تو مدرسه یادم هست وقتی تیکه به معلم مینداختم بچه ها می خندیدند کلی لذت می بردم اما اونقدر قدرت تجزیه و تهلیل نداشتم که بفهمم چی دادم تا بچه ها بخندند،به چه قیمتی. مطمئنا اولین جمله در ذهن معلم بی فرهنگ ،تربیت خانوادگی،سطح معرفت و دانش پایین اینجانب نقش می بست من این القاب رو در ذهن معلم خریدم به قیمت خنده سرگرمی عده ای از همکسیها.


رفیق فرنادتو خندوندیو سرگرم کردی. اما........ امروز برای اولین بار به خودم گفته ام چه خوب که فیلتر هست. جوری عمل نکن برادر محدودیت مصونیت تلقی بشه.

و یک جمله دیگر تمام : پدر و مادر ،نوه ،نتیجه..... ما متهمیم (این جمله رو تهلیل کنید)

جواب مسی

شاخص ها یا اشخاص

اخیرا شبکه مجازی از جمله فیس بوک و کامنتاش برای مسولان مشکل ساز شده و این بار  نوبت نعیمه اشراقی نوه 
دختری امام خمینی(ره) بود قصه کامنت ایشون رو در بیان خاطره ای از دوران جنگ با امام(ره) حتما شنیده اید
که در این دوران برای امام(ره) جک تعریف میکردند. «و جک دیگری به امام گفتیم..... و امام خندید»

در پاسخ به این بانوی گرام فرزندان شهدا از جمله فرزند شهید همت پاسخ درخوری را داده اند اما نظر حقیر در مورد کلیت این گونه مسائل:
راستش فارغ از راست و دروغ بودن خاطره؛یاد یک نوشته ای از کتاب تاریخی که در مورد جنگ احد بود افتادم، قضیه از این قرار بوده در جنگ احد بعد از عدم مسولیت پذیری وبه نوعی خیانت  گماشتهای پیامبر(ص) بر کوه احد 
چربش جنگ تغییر میکند ومسلمانان محاصره می شوند در این همهمه شایعه ی می افتد مبنی بر به شهادت رسیدن رسول الله(ص) که موجب سردرگمی و تضعیف روحیه مسلمانان و فرار عده زیادی می شود.
در این هنگام  یکی از خواص اصحاب علت فرار را از یکی از فراریان جویا می شود که  جواب می دهد: «مگر نشنیده ای محمد(ص) شهید شده است»
خواص دوباره در جواب: محمد(ص) شهید شده خدای محمد(ص) که زنده است چرا می گریزید.

درسی که از این قضیه میشه گرفت یعنی در کل شاخصها مهم تر از اشخاص هستند.

و مشکل از ابتدای اسلام تا کنون عدم تطبیق و تفکیکه بین اشخاص و شاخصها بوده و هست
طلحه و زبیر، یکی از یاران امیرالمومنین (ع) که از کشتن معاویه دست کشید به خاطر خراسان.
از اینورش حر ریاحی 
تا الان به قول بعضیا هاشمی رفسنجانی و افراد منتسب به امام(ره)

به راستی شاخص ها در اسلام حرف اول را می زند یا اشخاص و سبیل مستقیم کدامیک است؟ 


*: برای عدم اطلاع دقیق از اسامی ذکر شده در کتاب تاریخی در باب جنگ احد از بردن نام خود داری شد و داستان قریب به مضمون بیان شد.

دو قلم حرف حساب

در روزهای گذشته زنی تحسین من را برانگیخت طی دوره ای نتوانستم د ین خود را به این بانوی ایران زمین ادا کنم تا امروز بر آن شدم از او بنویسم:
امثال این بانو غنیمتی ایست در دوران خود برای ملت و هم عصران خویش؛
او نه ماری کوریست نه مارگارت تاچر نه ملاله یوسف زی که با پراپاگاندای رسانه ای به شهرت رسیده باشد. 
فارغ از جناح و حزب و اختلاف نظر،او برای من با ایستادگی بر سر عقیده خویش؛
 هرچند مخالف من یا هر کس دیگر ارزش پیدا کرد و قابل احترامم شد.
این بانوی ایرانی را سزاوار تشویق والگو میدانم و همیشه تحسینش میکنم
چه زیبا گفت اصغر فرهادی در نامه به این بانو:
«در این ظلمات،شمع وجود خود را از ما دریغ نکنید»
این زن کسی نبود غیر از نسیرین ستوده.

و برای این که بر سیاق گذشته بمانم وسیاسی نباشم شعری تقدیم به ایشان میکنم

 و میگویم بانو آزادیت بر تو و خانواده محترمت مبارک

راستی آیا...... از استاد کدکنی:

باید از رود گذشت
باید از رود 
گر چه گل آلود 
گذشت.
بال افشانی آن جفت کبوتر را
در افق،می بینی،که چنان بالا بال
دشت ها را با ابر آشتی دادند؟
راستی آیا می توان رفت ونماند 
راستی آیا 
می توان شعری در مدح 
شقایق ها خواند؟
  

دو خط شفیعی کدکنی

دیروز 
چون دو واژه به یک معنی
از ما دوگانه
هریک
سرشار دیگری
اوج یگانگی
و امروز
چون دو خط موازی
 در امتداد یک راه 
یک شهر 
یک افق
بی نقطه تلاقی و دیدار
حتی،
در جاودانگی


منبع:  آیینه ای برا صداها ص 209

مناجات از شفیعی کدکنی

خدایا!

    خدایا!

تو با آن بزرگی_در آن آسمانها_
چنین آرزویی بدین کوچکی را 

توانی برآورد

آیا؟

منع: آیینه ای برای صداها صفحه 208


یکی بود یکی نبود رضا کاظمی



با « یکی بود یکی نبود » شروع می‌شود این قصه
با یکی ماند یکی نماند، تمام.
یکی، من بودم یا تو؛ مهم نیست
مهم قصه‌ای‌ست که تمام می‌شود!






پیمان:

........... و خدای که در این نزدیکی ست.


نقاشی از استاد: کاتوزیان                                                                                                  

تغییر و درون مایه نو شدن

سال 91 گذشت و مثل هر سال وقتی به عقب برمیگردم و کل خودمو مرور میکنم میگم که پارسال چقدر بچه بودم دغه دغه هام چه بچه گانه بود این دیدی که هر سال نسبت به پارسالش برام پیش میاد اینقدر وخیمه که اگر پیمان چند سال پیش بیاد روبروم وایسه بعید نیست متحجر نفهم یا شایدم بی شعور خطابش کنم.

سال جدید اومدو من کل عقاید و کل پیمان 180 درجه فرق کرده و من می ترسم حد نهایش 180 نباشه و به 360 برسه در سال های بعد ...و ...  و

و شاید پیمان الان برای پیمان 1400 اگر زنده باشه متحجر به نظر بیاد.

و این روزها هر موقع به ذهنم میاد که به کسی بگم بی شعور و متحجر و نفهم....و...و... میگم :

نکنه این چند سال پیش پیمانه و بی اینکه خودم بخوام هیچ کس برام دیگه نفهم و بی شعور نیست. و برام اینا تعریف نشده ست

و این شعرهام تقدیم به شما دوستان به عنوان پیمان نوشت:


«پر کاهیم در مسیر تند باد /نمیدانم عاقبت کجا خواهیم فتاد»
«زند گی بی آرزو شیرین نبود/زندگی را آرزو شیرین نمود»

شعری از مهدیه لطیفی

ملکی
حلوا حلوا می کنمت

شیرین نمی شوی

همیشه تلخی

همیشه عاقلی
.
.
.
.
.

پیمان: با آرزوی شادی و نیک بختی برای تمای شما عزیزان
نقاشی از:استاد ملکی