سایه روشن: شعر
                 چون سبوی تشنه از مهدی اخوان ثالث
مهدی اخوان ثالث
چون سبوی تشنه
از تهی سرشار،
جویباره لحظه ها جاریست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،واندر آب بیند سنگ!
دوستان ودشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم؛
مرگ را دشمن.
وای،اما_باکه باید گفت این؟_من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن





پیمان:دوستانی که از ما چیزی به دل گرفتند ببخشند.
(!)
دیالوگ: اولی:من چون تو و خانوادهتو دوست دارم میگم(ازشون جداشی) .
دومی: تورو خدا مارو اینقدر دوست نداشته باشید.
(فیلم نان سیاه)


نویسنده: پیمان   :::  تاریخ: 1390/08/7   :::  گونه: مهدی اخوان ثالث، 


                  تخته سنگ فرامرز عرب عامری
نامه نویس
این روزها چه قدر هوای تو می کنم
حتی غروب، گریه برای تو می کنم
گاهی کنار پنجره ام می نشینم و
چشمی میان کوچه، رهای تو می کنم
خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی
یاد تو، یاد مهر و وفای تو می کنم
خود نامه ای برای خودم می نویسم و
آن را همیشه پست به جای تو می کنم
وقتی که نامه می رسد از سوی من به من
می خوانم و دوباره هوای تو می کنم




پیمان: چی بگم.
؟                                      
نویسنده: پیمان   :::  تاریخ: 1390/08/6   :::  گونه: فرامرز عرب عامری، 


                 شعری از سام پارسی
پسر خوب
گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی
مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی
مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟




پیمان:
التماس دعا

بهنام: شعر از سام پارسی.
نویسنده: پیمان   :::  تاریخ: 1390/08/5   :::  گونه: سایر شاعران، 


                 شعر زمستان از مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است

وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

زندگینامه شاعر:


نویسنده: پیمان   :::  تاریخ: 1390/08/4   :::  گونه: مهدی اخوان ثالث، 


                 شعر اسرار عشق از مژده ژیان
وبلاگ نغمه های باران
می سرایم باز در شعرم همه اسرار عشق
می نویسم باز از اندیشه و پندار عشق

چشم نابینا و دل بینا به چشم خویشتن
گوش می دارم فقط از حرفها  گفتار عشق

رفته ام در حال لیلی ، عاشق و دلداده ام
اشک من غلتان و چشمانم شده خونبار عشق

گر خبر گیری ز من، من بی خبر از حال خود
ای سرا پا جان فدای  گفته و اخبار عشق

شور شعر عشق می سوزد مرا آتش شدم
سوختم در آتش عشق و به دوشم ، بار عشق

روز و شب من در تکاپو تا بگویم  شعر از او
نیست کار دیگریم  چون رفته ام در کار عشق

ماه و خورشید و و فلک هستند اندر کار او
تا که عاشق مست گردد در شب دیدار عشق

گه حریق است و گهی  گرداب کار عاشقی
 ای خوشا گرداب گشتن، در تب دوّار عشق

این سه حرفی چیست کز آن گشته دنیا منقلب؟؟!
نیست کس قادر کند افشا همه اسرار عشق.(کیست قادر تا کند  پیدا ،همه اسرار عشق)

 

پ.ن از مژده ژیان:

 سروده ی به سبک کلاسیک  که در دهه ی شصت سروده شده و با زبان شعر امروز بیگانه است.
(از سیاه و سپید های  دفتر خاطرات مژده ژیان   در   کتاب "نغمه های باران" ) 

برگرفته:
از وبلاگ« نغمه های باران»:http://naghme-baran.blogfa.com
نویسنده: پیمان   :::  تاریخ: 1390/08/3   :::  گونه: سایر شاعران، 


                 شعر ناله ناکامی از استاد شهریار
پسر خوب
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد وپیمان تو باما و وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم امده بود
ز آن همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار ومن از یار ودیار
گشتم آواره وترک سر وهمسر کردم
زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی
که من از خار وخس بادیه بستر کردم
در ودیوار به حال دل من زار گریست
هرکجا ناله ی ناکامی خود سر کردم
در غمت داغ پدر دیدم و چون درد یتیم
اشکریزان هوس دامن مادر کردم
اشک از آویزه ی گوش تو حکایت می کرد
پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم
پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش ز فریاد وفغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
دیده را حلقه صفت دوخته بر در  کردم
شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال
آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم




پیمان:
اول: یکی از دوستان شدیدا نیاز به دعا داره لطفا دعاش کنید (جزو لینکامونم هستند ایشون)!
دوم:خانم ثنائی فر(در پی شناخت) با مریم خانم (خدا برای من کافیست) و خانم مژده ژیان (نغمه های باران) وضعیفه(که شروع کرده به نویسندگی) من امکان ارساله نظر برای اینا رو ندارم واقعا ببخشید !!(به خدا کوتاهی از من نیست)!!


دیالوگ برگزید:همیشه یا نمیرسیم یا وقتی میرسیم که دیگه خیلی دیر شده ... ( فیلم شب دهم_ حسن آقا فتحی)
   

نویسنده: پیمان   :::  تاریخ: 1390/08/2   :::  گونه: استاد شهریار، 


                 شعر باران زیبا نیست از بهنام.س
باز باران می نشاند 
اندک اندک.....
قاصدک ها

تا نباشد هیچ امیدی
به وصل یار 
با ما عاشقک ها

نمی شوید کسی اینجا 
چشم هایش را
نمی بندد کسی اینجا
چترهایش را

نه زیبا نیست باران این ور دنیا
که می آرد به یادم خاطرات کارد وارم را
همان احوال بی توصیف وارم را

و می پنداشت آن عاشق
که این موسیقی چک چک
صدای بوسه ی قطره ست بر شیشه
نه این پتکیست از شیرین
که بر فرهاد می کوبد
و آن گستاخ ابری است خسرو وار
غریو عشق سر میداد شیرین وار

هوا بس ناجوان مردانه ابرست
و می خواهی بپرسی باز می دانم:
«که آیا آسمان هرکجا واقعا همین رنگ است؟»
می گویم:«همین رنگ است...
                 باور کن همین رنگ است!»

از منی که من نیست

نویسنده: غمی   :::  تاریخ: 1390/08/1   :::  گونه: دلسروده بهنام.س، 


                 قسمتی از شعر چاووشی مهدی اخوان ثالث
مهدی اخوان ثالث
.....من اینجا بس دلم تنگ است
وهر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان«هر کجا» آیا همین رنگ است؟
.....

پیمان:
صائب ز اهل عقل شنیدن حدیث عشق
اوصاف یوسف از لب اخوان شنیدن است«صائب»




نویسنده: پیمان   :::  تاریخ: 1390/07/30   :::  گونه: مهدی اخوان ثالث، 


                 صدای پای آب از سهراب سپهری(اهل کاشانم)
سهراب اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.

تکه نانی دارم،خرده هوشی ،سر سوزن ذوقی.
مادری دارم بهتر از برگ درخت.
دوستانی،بهتر از آب روان.
......
وخدای که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب ،روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه،مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجرها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه،جریان داردطیف
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلورشده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد،گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی «تکبیره الاحرام» علف می خوانم،
پی «قدقامت» موج.

............
کعبه ام بر لب آب،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ،می رود شهر به شهر
«حجرالا سود» من روشنی باغچه است.
سهراب
.........
اهل کاشانم.
 پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهای تان تازه شود.
چه خیالی،چه خیالی،...می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است.
***********
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند،به سفالینه ای از خاک«سلیک»
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است
پدرم وقتی مرد،آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
سهراب
پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید:چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسیدم:دل خوش سیری چند؟
***********

پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت،تار هم می زد
خط خوبی هم داشت

***********
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس وآینه بود
باغ ما شاید،قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب

آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
**********
تا اناری ترک ی برمی داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند،سینه از ذوق شنیدن می سوخت

گاه تنهایی،صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد،دست در گر
دن حس می انداخت
فکر،بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید،یک چنار پر سار
سهراب
زندگی در آنوقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود

زندگی درآن وقت حوض موسیقی بود



پیمان:
این شعر طولانی تر از ایناست پس من تا اینجاش  اکتفا می کنم!!(
این شعرو درسته شنیده اید ولی من  واسه زنده کردن خاطراتتون گذاشتم) !! حالا که این شعرو گذاشتم یک صلوات واسه روح هم شاعرش هم خسرو شکیبایی بفرستید!! خیلی خیلی ممنون!!

راستی کی میدونه علت مرگه سهراب سپهری چی بوده؟



نویسنده: پیمان   :::  تاریخ: 1390/07/28   :::  گونه: سهراب سپهری، 


                 شعر آدمک از نغمه رضایی
آدمک آخر دنیاست ،بخند
آدمک مرگ همین جاست،بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست،بخند

صبح فردا به شبت نیست ، که نیست
تازه انگار که فرداست،بخند

راستی آنچه که یادت دادیم
پر زدن نیست،که درجاست ،بخند

آدمک نغمه ی آغاز بخوان
به خدا آخر دنیاست، بخند


پیمان: امروز ســـــــــکــــــــــــــوت



نویسنده: پیمان   :::  تاریخ: 1390/07/27   :::  گونه: سایر شاعران، 


برگه ها: [...]   [5]   [6]   [7]   [8]   [9]   [10]   [11]   [...]    (شمار: 21)
Design By: BehNam

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم