تبلیغات
سایه روشن - داستان از لطایف وطوایف
داستان از لطایف وطوایف

روزی سلطان محمود غازی از طلحک رنجید و خواست او را چوب بزند.
به غلامانش  گفت:بروید به باغ و از درخت ارغوان چند شاخه بیاورید.غلامان به دنبال چوب رفتند. جمعی پشت سر طلحک
ایستاده بودند،طلحک که دو زا نو زده بود به آنان گفت بیکار نباشید تا وقتی چوب بیاورند شما پس گردنی بزنید.
----------------------------------------------------------------
شخصی در زمان یخ بندان به شهری وارد شد ازقضا سگی دنبالش کرد خواست سنگ بردارد یخ زده بود
گفت:این چه شهری ایست سنگ را بسته و سگ را گشوده اند.


پیمان:
خدا حافظی کردید دمتون گرم، رسم ادبم رعایت کردید اما رسم رفاقت چطور؟
دیگه نمی گم نیستم چون نیستم.
مسعود تو هم؟{از دست تو هم بکشیم} اما ایمان دارم برمی گردی.