تبلیغات
سایه روشن - شعری از رضا رفیع
شعری از رضا رفیع


دل را سر مویی به سر زلف تو گیر است
نه راه گریز است نه همراه گزیل است

تنها نه من از باده ی شهلای تو مستم
این باده به پیمانه هر خرد و کبیر است

باید که قرنطینه شوی،چون که یقینا
بیماری چشم زده لنزت همه گیر است

انصاف نباشد که تو با خاطر جمعی آزادی و
جمعی به کمند تو اسیر است

یک چشم تو امید دهد،چشم دگر بیم
چشمان تو الحق که بشیرون و نذیر است

تقدیر چنان بر سر راه تو مرا کاشت
که امروز فقط سبز شدن شکل پذیر است

این گونه که این گونه گل انداخته ای دوست
از شرم نباشد که ز صد جوش و کهیر است

در پای تو با دست تو شد دین و دل از دست. 
بیخود که نگفته اند تو را دست بگیر است

زود است که مجنون شوم از شدت سودا
لیلی شدنت را چه کسی گفت که دیر است؟!

گل بودن تو محرزو؛شکی هم اگر هست
در مرغ چمن بودن حقیر است

یاس و سمن و یاسمن وسوسن و سنبل
در پیش گل روی تو  بی بو و بی بو چو حصیر است

هر گز نروی بی خبر ای مایع ی عمرم
حتما خبرت هست که بی مایه فتیر است

پیمان: چی بگم.