تبلیغات
سایه روشن - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ فروخزاد
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ فروخزاد

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول " دیماه " است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم !

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی میبارد....

منبع: بخشی از نوشته کتاب  " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"  فروغ فرخزاد

پیمان: چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم
فریـب همان کسانی را خورده‌ ایـم که باورشان داشته‌ ایم .
"لئـو بوسکالیا"

"اگه حوصله داشتید مقاله سیدمهدی موسوی در مورد فروغم بخونید"


"فروغ با سس اضافی"

نوشته سید مهدی موسوی:

 فردا باید مقاله ای درباره فروغ تحویل بدهی ، گرما کلافه ات کرده است و مرددی... زمان می گذرد و ساعت خوشبختانه هنوز یکبار بیشتر نمی نوازد! هنوز فرصت داری قبل از آنکه دست های نه چندان جوانت روی صفحه ی کیبورد خوابشان ببرد...

تصمیم می گیری مقاله ای علمی بنویسی ، یکعالمه دست نویس و مقاله داری که می شود از آنها دزدید و با چند تا searchو رفرنس چیز تازه ای از تویشان درآورد. حتی می شود به «غزل پست مدرن» ربطش بدهی حتی شاید نظریات ویتگنشتاین را هم وسطش آوردی شاید حتی ثابت کردی که انرژی هسته ای...

تیتر یک مقاله بسیارعلمی درباره فروغ:

قاعده مندی زبانمنشی با بررسی تطبیق مدار ویتگنشتاین و فروغ یا

گذاری بر نقش دیالکتیک غزل پست مدرن در بسترسازی زمانشکست فروغ

اما نمی توانی! درباره بعضی ها نمی شود ، درباره بعضی ها هرچه بنویسی کلیشه است حتی شکست کلیشه ها هم کلیشه است!!

یک کلیشه شکنی کلیشه شده:

سوتیتر: فروغ فرخزاد نه فاحشه بود نه قدیس!!

 به سرت می زند یک چیز متفاوط! بنویسی می روی توی googleو «فروغ» را searchمی کنی. هزاران جواب روی سرت می ریزد ، از صفحه عکس می گیری و می روی توی لینک ها. هر جای ظاهرا درست حسابی که می روی این پیغام زیبا پدیدار می شود:

مشترک گرامی

دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد

Access Denied

از این صفحه هم عکس می گیری و می روی دنبال فیلترشکن های تازه یا همان دزدهایی که همیشه از پلیس یک قدم جلوترند.

سؤال: جلو کدام طرف است؟!

لینک های فیلترشده را با مشقت زیاد یکی یکی باز می کنی. مزخرف است ، افتضاح است! یاد علیرضا حسینی عزیزت می افتی وقتی گفت:

وقتی همه جا تاریک است

برداشتن هیچ دیواری روشنایی نمی سازد

علیرضا حسینی مرده است ، فروغ فرخزاد مرده است ، غزاله علیزاده مرده است ، مهدی باقرپور مرده است ، خانوم جان مرده است ، خواهرم مرده است... و شب ظاهرا ادامه ی همان شب بیهوده ست...

آری رسم روزگار چنین است

درضمن کورت ونه گات هم مرده است!

می روی دنبال همان روش قدیمی خاطره گفتن! اصلا مهم نیست که خاطره ها ها مال تو باشند یا نه! اصلا مهم نیست که راست باشند یا نه! اصلا مهم نیست که خاطره باشند یا نه! اصلا مهم نیست که باشند یا نه! اصلا مهم یا نه! اصلا یا نه! یا نه...

1- پسر لاغر موقهوه ای 14 ، 15 ساله می زند. کتابی از فروغ را دارد یواشکی می خواند (معمولا تمام پسرهای لاغر موقهوه ای 14 ، 15 ساله بعد از یک روز اخراج از مدرسه بخاطر فروغ خواندن قید یواشکی را به اول جمله هایشان اضافه می کنند!) لوکیشن شبیه سربازخانه است اما بیشتر که دقیق می شوی اردوی مسابقات ادبی مناطق استان تهران است. کتاب فروغ قدیمی و کاهی است. ناگهان «اکبر بهداروند» که داور مسابقات است وارد می شود پسر هول شده و کتاب را زیر پیراهنش قایم می کند. بهداروند آدمی مذهبی و کلاسیک است که از پسر خیلی بزرگتر است و در کیهان فرهنگی هم مطلب می نویسد. به پسر می گوید که فروغ شاعر بزرگی است و نیازی به بردن آن زیر پیراهن نیست! حتی زیر لباس های دیگر...

کلیات بیدل سه جلدی (بدون رباعیات)

با تصییح دکتر پرویز عباسی داکانی و اکبر بهداروند

2- دخترک 15 ، 16 ساله است. اینهمه راه را آمده تا برود سر قبر فروغ شعری برای دل خودش و فروغ بخواند! در بسته است... پیرزنی زشت می آید و می گوید فقط پنج شنبه ها و جمعه ها. دختر سؤال می کند: چرا؟!

و سقراط پرسید: چرا؟!!!

پیرزن مهربان توضیح می دهد که اینجا محل لاس زدن و مغازله دخترها و پسرهاست و باید پول بدهد تا بتواند ده دقیقه برود سر قبر فروغ و لاس بزند و مغازله کند! دختر پول می دهد و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود.

فروغ ترجیح می دهد دخترک آن پول را به یک جذامی بدهد!

کتاب بخرد!

یا برود سر قبرش؟!

دخترک چند روز پیش تمام دیوارهای کلاس را با گچ پر از شعرهای فروغ (و البته من!!) کرده است. دخترک قرار بوده یک روز از مدرسه اخراج شود ، دخترک سر صف تنبیه شده است ، دخترک اسفند 78 روی یکعالمه کاغذ خواهد نوشت: « انسان پوک/ انسان پوک پر از اعتماد...» و به تمام آدم های احمقی که می شناسد خواهد داد!

نکته: من یکی از آن کاغذها را بر دیوار اطاقم دارم

3- پسرک که حالا موهایش مشکی تر شده اما همچنان لاغر است در میدان تجریش دنبال آن قبرستانی می گردد که قبر فروغ داخلش است! هنوز دولت اصلاحات نیامده ، هنوز آدم های عامی فروغ را نمی شناسند ، هنوز پوسترها و کارت تبریک های فروغ به بازار نیامده اند ، هنوز کتاب های جیبی فروغ و پائولو کوئیلو با هم به فروش نمی رسد!! ، هنوز در آن میدان لعنتی تنها کسی که فروغ را می شناسد فکر می کند فاحشه ای بوده که شعر هم می گفته است ، هنوز در ِ قبرستان ظهیرالدوله بسته است...

و هنوز نام بردن از فروغ در رادیو تلویزیون ایران ممنوع است

4- سالمرگ فروغ است. جوانی با کت تک (که البته هنوز لاغر است) آمده سر قبر فروغ تا فاتحه ای بفرستد. بازار خودنمایی ها داغ است از چپی ها گرفته تا راستی ها همه آمده اند تا شعر بخوانند و برای فروغ اشک بریزند. کسی پیراهن مشکی نپوشیده ، کسی فاتحه نمی فرستد و حتی کسی به فکر گل ها نیست و حتی کسی نمی خواهد باور کند که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است. کرم ها در باغچه در حال لولیدنند ، همه در حال مغازله و لاس زدن هستند. (ارجاع درون متنی تابلو به خاطره شماره 2) بعضی ها هم می خواهند به هر قیمتی شده شعر بخوانند. جوان گوشه ای رفته و گریه می کند...

جوان در طول این خاطره دردناک!

15 دختر ، نام برده شدن در 3 روزنامه و آشنایی با 5 شاعر بزرگ را از دست داد

5- مردی اندکی چاق که کم کم موهایش دارد می ریزد وبلاگش را برای ادی دین به فروغ به روز می کند و گلایه هایی از زمین و زمان می کند

آدم وقتی دیگر جوان نیست غر زدن را فرا می گیرد

یک ضرب المثل بورکینافاسویی

خانم شاعری فورا زنگ می زند که چرا به من فحش می دهی و منظورت از فروغ منم؟!! چند تا از دوستان مذکر آن خانم در بخش نظرات توضیحاتی پیرامون مادر و خواهر آقای اندکی چاق می دهند. چند نفر از طرفداران غزل پست مدرن به فحش دهندگان جواب می دهند. چند نفر هم می نویسند مطلب قشنگی بود فقط طولانی بود و نخواندمش...

در کوچه باد می آید این ابتدای ویرانی ست

پایان بندی:

قرار بود این مقاله در پایان کلمه «ویرانی ست» تمام شود اما چون مخاطب معمولا «پایان خوش» را ترجیح می دهد ترجیح می دهم چیزهایی بنویسم که او خوشش بیاید و این مقاله با استقبال فراوان روبرو شود:

فروغ پرویز شاپور را دوست داشت

فروغ ابراهیم گلستان را هم دوست داشت

فروغ نصرت رحمانی را هم دوست داشت؟!

فروغ خیلی های دیگر را هم دوست داشت؟!

فروغ جرأت داشت به همه فحش بدهد ، فیلم بسازد و در رادیو بگوید که هنوز به جایی نرسیده است...

نتیجه می گیریم فروغ فرخزاد چیز خوبی است

و مهم تر از همه مرده است

و بهترین سرخپوست ، سرخپوست مرده است