<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>سایه روشن</title>
    <subtitle>این تارنما درباره ی شعر و نوشته از هر نوع و سبکی و برای هر دوره ای می باشد.
از شعرها و متون کلاسیک گذشته گرفته تا شعرهای به اصطلاح نو و مینیمال نویسی های امروزی.
تنها نقطه اشتراک اشعار و متون ثبت شده زیبایی و تاثیرگذاری آنهاست. 
امیدواریم این اشعار و متون همان طور که روی ما تاثیرگذاشتند برای شما نیز جالب باشند.
</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-22T09:07:49+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>پایان (استراحت بین دو نیمه)</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/281"/>
        <published>2012-05-05T10:58:55+01:00</published>
        <updated>2012-05-05T10:58:55+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/281</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/281"><![CDATA[&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <img src="http://up.vatandownload.com/images/jil55811a9qwfdegd86.jpg" alt="پایان" align="middle" border="0" hspace="0" vspace="0">


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>و پیامی از سهراب سپهری</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/280"/>
        <published>2012-05-05T10:58:03+01:00</published>
        <updated>2012-05-05T10:58:03+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/280</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>روزیخواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد.در رگ ها ، نور خواهم ریخت .و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب‌! سیب آوردم ،سیب سرخ خورشید.خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ‌!دوره گردی خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت .جار خواهم زد: آی شبنم ، شبنم ، شبنم‌.رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریكی است‌،كهكشانی خواهم دادش .روی پل دختركی بی پاست ، دب آكبر را بر گردن اوخواهم آویخت‌.هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.هر چه د</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/280"><![CDATA[<font size="2">روزی<br>خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد.<br><br><br>در رگ ها ، نور خواهم ریخت .<br>و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب‌! سیب آوردم ،<br>سیب سرخ خورشید.<br><br>خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.<br>زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.<br>كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ‌!<br>دوره گردی خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت .<br>جار خواهم زد: آی شبنم ، شبنم ، شبنم‌.<br>رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریكی است‌،<br>كهكشانی خواهم دادش .<br>روی پل دختركی بی پاست ، دب آكبر را بر گردن او<br>خواهم آویخت‌.<br>هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.<br>هر چه دیوار ، از جا خواهم بركند.<br>رهزنان را خواهم گفت : كاروانی آمد بارش لبخند!<br>ابر را ، پاره خواهم كرد.<br>من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق،<br>سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.<br><br>و بهم خواهم پیوست ، خواب كودك را با زمزمه<br>زنجره ها.<br>بادبادك ها ، به هوا خواهم برد.<br>گلدان ها ، آب خواهم داد.<br><br>خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش<br>خواهم ریخت‌.<br>مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.<br>خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد.<br><br>خواهم آمد سر هر دیواری ، میخكی خواهم كاشت‌.<br>پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند.<br>هر كلاغی را ، كاجی خواهم داد.<br>مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك !<br>آشتی خواهم داد .<br>آشنا خواهم كرد.<br>راه خواهم رفت‌. نور خواهم خورد.<br>دوست خواهم داشت‌.<br><br></font>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>در هوای دو گانگی از سهراب سپهری</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/279"/>
        <published>2012-05-05T10:56:26+01:00</published>
        <updated>2012-05-05T10:56:26+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/279</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>


در هوای دو گانگی ، تازگی چهره ها پژمرد.بیایید از سایه - روشن برویم‌.بر لب شبنم بایستیم‌، در برگ فرود آییم‌.و اگر جا پایی دیدیم ، مسافر كهن را از پی برویم‌.برگردیم‌، و نهراسیم‌، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادوسر كشیم‌.شب بوی ترانه ببوییم‌، چهره خود گم كنیم‌.از روزن آن سوها بنگریم‌، در به نوازش خطر بگشاییم‌.خود روی دلهره پرپر كنیم‌.نیاویزیم‌، نه به بند گریز، نه به دامان پناه‌.نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیك ، نه به سمت مبهم دور.عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم‌.دم صبح ، دشمن را بشناسیم ، و</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/279"><![CDATA[


<font size="2">در هوای دو گانگی ، تازگی چهره ها پژمرد.<br><span style="color: rgb(102, 0, 0);">بیایید از سایه - روشن برویم‌.</span><br><br><br>بر لب شبنم بایستیم‌، در برگ فرود آییم‌.<br>و اگر جا پایی دیدیم ، مسافر كهن را از پی برویم‌.<br>برگردیم‌، و نهراسیم‌، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادو<br>سر كشیم‌.<br>شب بوی ترانه ببوییم‌، چهره خود گم كنیم‌.<br>از روزن آن سوها بنگریم‌، در به نوازش خطر بگشاییم‌.<br>خود روی دلهره پرپر كنیم‌.<br>نیاویزیم‌، نه به بند گریز، نه به دامان پناه‌.<br>نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیك ، نه به سمت مبهم دور.<br>عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم‌.<br>دم صبح ، دشمن را بشناسیم ، و به خورشید اشاره كنیم‌.<br>ماندیم در برابر هیچ ، خم شدیم در برابر هیچ ، پس نماز<br>ما در را نشكنیم‌.<br>برخیزیم ، و دعا كنیم‌:<br>لب ما شیار عطر خاموشی باد!<br>..........................<br>............................<br></font><br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span> دیگه نه نای مونده نه حوصله ی...!!!!</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 0, 0);">دلی: </span>اما روز..... (پست بعد رو بخونید)</span>








]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>گزار از سهراب سپهری</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/278"/>
        <published>2012-04-23T08:58:59+01:00</published>
        <updated>2012-04-23T08:58:59+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/278</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>
باز امدم از چشمه خواب، کوزه تر در دستم.مرغانی می خواندند.نیلوفر وا می شد.کوزه تر بشکستمدر بستمو در ایوان تماشای تو بنشستم.

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/278"><![CDATA[
<img style="width: 182px; height: 136px;" src="http://up.vatandownload.com/images/olo07s0fdvo2wxvycy6y.jpg" alt="ax" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><font size="2">باز امدم از چشمه خواب، کوزه تر در دستم.</font><br><font size="2">مرغانی می خواندند.نیلوفر وا می شد.</font><br><font size="2">کوزه تر بشکستم<br>در بستم</font><br><font size="2">و در ایوان تماشای تو بنشس</font><font size="2">تم.</font><br>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>که منم..... از محمد مرادی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/277"/>
        <published>2012-04-19T11:11:06+01:00</published>
        <updated>2012-04-19T11:11:06+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/277</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>تشنه ای؟ سر بکش از جام زلالی که منمسیر شو از عطش خون حلالی که منمبه کدامین غم جانسوز جهان فکر کنم؟به جوابی که تویی یا به سوالی که منم؟یک نفس زنده شدم یک نفس افسرده شدمیک نفس مرده... شگفتا به مجالی که منمخواب دیدم که خیال تو مرا با خود برددر خیالم من از این خواب و خیالی که منمعمر من: بال به هم بسته، نگاه تو: قفسبه کجا کوچ کند بی پر و بالی که منم؟برگ ها بر تن من، بار گران غم توستپس چرا خم نشود پشت نهالی که منم؟آسمان خیره به معراج رسولی که توییو زمین گوش به آوای بلالی که منمچقدر فاصله مانده است میا</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/277"><![CDATA[تشنه ای؟ سر بکش از جام زلالی که منم<img style="width: 328px; height: 227px;" src="http://up.vatandownload.com/images/j9ye90vwzn3dd3xxscm.jpg" alt="ایمان ملکی" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>سیر شو از عطش خون حلالی که منم<br>به کدامین غم جانسوز جهان فکر کنم؟<br>به جوابی که تویی یا به سوالی که منم؟<br>یک نفس زنده شدم یک نفس افسرده شدم<br>یک نفس مرده... شگفتا به مجالی که منم<br>خواب دیدم که خیال تو مرا با خود برد<br>در خیالم من از این خواب و خیالی که منم<br>عمر من: بال به هم بسته، نگاه تو: قفس<br>به کجا کوچ کند بی پر و بالی که منم؟<br>برگ ها بر تن من، بار گران غم توست<br>پس چرا خم نشود پشت نهالی که منم؟<br>آسمان خیره به معراج رسولی که تویی<br>و زمین گوش به آوای بلالی که منم<br>چقدر فاصله مانده است میان من و تو<br>از جنوبی که تویی تا به شمالی که منم<br>«آسمان بار...» کسی اهل خطر کردن نیست؟<br>«قرعه فال به نا..» وای به حالی که منم<br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span> دلی پست قبل دیالوگی از یک فیلم بود از زبان...!!!! بی خیال</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">نقاشی از استاد:</span>ایمان ملکی</span>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعری از سید مهدی موسوی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/276"/>
        <published>2012-04-16T11:44:39+01:00</published>
        <updated>2012-04-16T11:44:39+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/276</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>می روم اما مرا با اشک همراهی مکنبر نخواهم گشت دیگر معذرت خواهی مکنمن که راضی نیستم ای شمع گریان تر شویکار سختی می کنی از خویش می کاهی، مکنصبحدم خاکسترم را با نسیم آغشته کنداغ را محصور ، در بزم شبانگاهی مکنآه! امشب آب نه ، آتش گذشته از سرمبا من آتش گرفته ، هر چه می خواهی مکنپیش پای خویش می خواهی که مدفونم کنیدر ادای دین خود ، این قدر کوتاهی مکن.پیمان:سید مهدی موسوی-مجموعه شعر منهای جمعدلی:خدای عزیز، پول همه ی این چیزها رو خودمون.دادیم، پس به خاطر هیچی ازت متشکریم


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/276"><![CDATA[می روم اما مرا با اشک همراهی مکن<img style="width: 285px; height: 175px;" src="http://up.vatandownload.com/images/4wvo8e3f659nnpjmdbr8.jpg" alt="عکس" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>بر نخواهم گشت دیگر معذرت خواهی مکن<br>من که راضی نیستم ای شمع گریان تر شوی<br>کار سختی می کنی از خویش می کاهی، مکن<br>صبحدم خاکسترم را با نسیم آغشته کن<br>داغ را محصور ، در بزم شبانگاهی مکن<br>آه! امشب آب نه ، آتش گذشته از سرم<br>با من آتش گرفته ، هر چه می خواهی مکن<br>پیش پای خویش می خواهی که مدفونم کنی<br>در ادای دین خود ، این قدر کوتاهی مکن.<br><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span>سید مهدی موسوی-مجموعه شعر منهای جمع</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 0, 0);">دلی:</span></span><span style="color: rgb(102, 102, 102);">خدای عزیز، پول همه ی این چیزها رو خودمون</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);">.دادیم، پس به خاطر هیچی ازت متشکریم</span><br><br><br><br>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعری از رضا رفیع</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/275"/>
        <published>2012-04-08T12:24:16+01:00</published>
        <updated>2012-04-08T12:24:16+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/275</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>


دل را سر مویی به سر زلف تو گیر استنه راه گریز است نه همراه گزیل استتنها نه من از باده ی شهلای تو مستماین باده به پیمانه هر خرد و کبیر استباید که قرنطینه شوی،چون که یقینابیماری چشم زده لنزت همه گیر استانصاف نباشد که تو با خاطر جمعی آزادی وجمعی به کمند تو اسیر استیک چشم تو امید دهد،چشم دگر بیمچشمان تو الحق که بشیرون و نذیر استتقدیر چنان بر سر راه تو مرا کاشتکه امروز فقط سبز شدن شکل پذیر استاین گونه که این گونه گل انداخته ای دوستاز شرم نباشد که ز صد جوش و کهیر استدر پای تو با دست تو شد دین و </summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/275"><![CDATA[


<img style="width: 309px; height: 481px;" src="http://up.vatandownload.com/images/cns66jey5cub2jtt0s18.jpg" alt="ملکی" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>دل را سر مویی به سر زلف تو گیر است<br>نه راه گریز است نه همراه گزیل است<br><br>تنها نه من از باده ی شهلای تو مستم<br>این باده به پیمانه هر خرد و کبیر است<br><br>باید که قرنطینه شوی،چون که یقینا<br>بیماری چشم زده لنزت همه گیر است<br><br>انصاف نباشد که تو با خاطر جمعی آزادی و<br>جمعی به کمند تو اسیر است<br><br>یک چشم تو امید دهد،چشم دگر بیم<br>چشمان تو الحق که بشیرون و نذیر است<br><br>تقدیر چنان بر سر راه تو مرا کاشت<br>که امروز فقط سبز شدن شکل پذیر است<br><br>این گونه که این گونه گل انداخته ای دوست<br>از شرم نباشد که ز صد جوش و کهیر است<br><br>در پای تو با دست تو شد دین و دل از دست.&nbsp; <br>بیخود که نگفته اند تو را دست بگیر است<br><br>زود است که مجنون شوم از شدت سودا<br>لیلی شدنت را چه کسی گفت که دیر است؟!<br><br>گل بودن تو محرزو؛شکی هم اگر هست<br>در مرغ چمن بودن حقیر است <br><br>یاس و سمن و یاسمن وسوسن و سنبل <br>در پیش گل روی تو&nbsp; بی بو و بی بو چو حصیر است<br><br>هر گز نروی بی خبر ای مایع ی عمرم<br>حتما خبرت هست که بی مایه فتیر است <br><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان: </span>چی بگم. </span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">نقاشی از استاد :</span>ملکی
</span>







]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>یا که به راه آرم...... از بهار</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/274"/>
        <published>2012-03-28T11:30:57+01:00</published>
        <updated>2012-03-28T11:30:57+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/274</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده رایا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتنیا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را کودک اشک من شود،خاک نشین ز ناز توخاک نشین چرا کنی کودک ناز دیده را ؟چهره به زر کشیده ام،بهر تو زر خریده امخواجه!به هیچ کس مده بنده ی زر خریده را گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنیکی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟گر دوجهان هوس بود،بی تو چه دسترس بود؟باغ ارم قفس بود،طایر پر بریده راجز دل چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرمترک کمین گشاده و شوخ کمان </summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/274"><![CDATA[

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را <img style="width: 220px; height: 292px;" src="http://up.vatandownload.com/images/50lqb4e6yt9dakns9my3.jpg" alt="کاتوزیان" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را<br>یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن<br>یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را <br>کودک اشک من شود،خاک نشین ز ناز تو<br>خاک نشین چرا کنی کودک ناز دیده را ؟<br>چهره به زر کشیده ام،بهر تو زر خریده ام<br>خواجه!به هیچ کس مده بنده ی زر خریده را <br>گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی<br>کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟<br>گر دوجهان هوس بود،بی تو چه دسترس بود؟<br>باغ ارم قفس بود،طایر پر بریده را<br>جز دل چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم<br>ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را<br>خیز،بهار خون جگر!جانب بوستان گذر<br>تا ز هزار بشنوی قصه ی ناشنیده را<br><br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">پیمان:</span> عیدتون مبارک. سر هم نتونستم بزنم بهتون.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);">خیلی خیلی ممنون از انتقاد تون در&nbsp; پست قبل</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">دلی:</span>کوچکتونیم.معذرت بابت.......همه چی.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">نقاشی از استاد:</span>کاتوزیان</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><br>






]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آخر از جور تو عالم ملک الشعرای بهار</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/272"/>
        <published>2012-03-16T11:05:56+01:00</published>
        <updated>2012-03-16T11:05:56+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/272</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>



آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کردخلق را از طره ات آشفته تر خواهیم کرداول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواستپس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کردجان اگر باید،به کویت نقد جان خواهیم یافتسر اگر باید،به راهت ترک سرخواهیم کردهر کسی کام دلی آورده در کویت به دستما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کردتا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کردیا ز آه نیمه شب،یا از دعا، یا از نگاه هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کردلابه ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوریور به بیرحمی زدی</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/272"><![CDATA[



<font size="2">آخر از جور تو عالم را خبر خ</font><img style="width: 171px; height: 268px;" src="http://up.vatandownload.com/images/9nnyns52gsqrzlj5v59i.jpg" alt="مجید اوری" hspace="0" align="left" border="NaN" vspace="0"><font size="2">واهیم کرد</font><br><font size="2">خلق را از طره ات آشفته تر خواهیم کرد<br>اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست<br>پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد<br>جان اگر باید،به کویت نقد جان خواهیم یافت<br>سر اگر باید،به راهت ترک سرخواهیم کرد<br>هر کسی کام دلی آورده در کویت به دست<br>ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد<br>تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما <br>روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کر</font><font size="2">د<br>یا ز آه نیمه شب،یا از دعا، یا از نگاه <br>هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد<br>لابه ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری<br>ور به بیرحمی زدی،فکر دگر خواهیم کرد<br>چون بهار از جان شیرین دست بر خواهیم داشت<br>پس سر کوی تو را پرشور وشر خواهیم کرد.</font><br><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span> ممنون. سال نو است و همه نو نوار کردند کسی به فکر ماهیهای درون تنگ نیست.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">نقاشی از استاد:</span>مجید اوری</span>










]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شمیم از  ملک الشعرای بهار</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/271"/>
        <published>2012-03-14T14:52:26+01:00</published>
        <updated>2012-03-14T14:52:26+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/271</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>




شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچشب تا به سحر گریه جانسوز و دگر هیچافسانه بود معنی دیدار،که دادنددر پرده یکی وعده ی مرموز و دگر هیچخواهی که شوی با خبر ازکشف وکراماتمردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچزین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه ورانشگهواره تراشند و کفن دوز ودگر هیچزین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاستلوحی سیه وچند بد آموز و دگر هیچخواهد بدل عمر،بهار از همه گیتی دیدار رخ یار دل افروز و دگر هیچ. پیمان: ممنون.خیلی ها برای اینکه بهشون سر نزدم از این وب جدا شدند اما عمدی نبوده سر نزدن من.دلی: دله</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/271"><![CDATA[




<img style="width: 302px; height: 264px;" src="http://up.vatandownload.com/images/dep3i9cjpz0n05ua81pq.jpg" alt="مجید اوری" align="left" border="NaN" hspace="NaN" vspace="0"><br><font size="2">شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ</font><br><font size="2">شب تا به سحر گریه جانسوز و دگر هیچ</font><br><font size="2">افسانه بود معنی دیدار،که دادند<br>در پرده یکی وعده ی مرموز و دگر هیچ<br>خواهی که شوی با خبر ازکشف وکرامات<br>مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ<br>زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه ورانش<br>گهواره تراشند و کفن دوز ودگر هیچ</font><br><font size="2">زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست<br>لوحی سیه وچند بد آموز و دگر هیچ<br>خواهد بدل عمر،بهار از همه گیتی </font><br><font size="2">دیدار رخ یار دل افروز و دگر هیچ. <br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">پیمان:</span> ممنون.خیلی ها برای اینکه بهشون سر نزدم از این وب جدا شدند اما عمدی نبوده سر نزدن من.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">دلی:</span> دله دیگه نمیشه که نباشه.<br><span style="color: rgb(255, 0, 0);">تقدیم به:</span> <span style="color: rgb(0, 0, 0);">صهبا و یک همراه و علی</span><br></span><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">نقاشی از استاد:</span> مجید اوری


</span></font>









]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سخنی نه از هر سخنی (تقدیم به حضرت امیر)</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/270"/>
        <published>2012-03-10T15:14:26+01:00</published>
        <updated>2012-03-10T15:14:26+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/270</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>
حضرت امیر «علیه السلام»«اگر به آنچه که میخواستی نرسیدی،از آنچه هستی نگران نباش»ماخذ:حکمت 69 نهج البلاغهپیمان:هر کی بگه علت این پست چیه جایزه ش تقدیم شعر پست بعده.البته تقدیم به علی آقا به خاطر&amp;nbsp; این ایده زیبا شوندلی:کجای که ذالفقار دلش برای تاقچه و چاه برای گریه شبانه ات دلش تنگ است هر چند دل آدمهایش بس سنگ است. چاه دلش تنگ است. نقاشی از استاد:اوری




</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/270"><![CDATA[
<img style="width: 142px; height: 195px;" src="http://up.vatandownload.com/images/iqub6u4sza8mtbmrnthd.jpg" alt="مجید اوری" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><font size="2">حضرت امیر «علیه السلام»</font><br><font size="2">«اگر به آنچه که میخواستی نرسیدی،از آنچه هستی نگران نباش»<br><span style="color: rgb(102, 0, 0);">ماخذ:</span>حکمت 69 نهج البلاغه</font><br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(255, 0, 0);">پیمان:</span>هر کی بگه علت این پست چیه جایزه ش تقدیم شعر پست بعده.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);">البته تقدیم به علی آقا به خاطر&nbsp; این ایده زیبا شون</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">دلی:</span>کجای که ذالفقار دلش برای تاقچه و چاه برای گریه شبانه ات دلش تنگ است هر چند دل آدمهایش بس سنگ است. چاه دلش تنگ است. </span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">نقاشی از استاد:</span>اوری</span>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعری از ایرج میرزا</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/269"/>
        <published>2012-03-06T10:39:30+01:00</published>
        <updated>2012-03-06T10:39:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/269</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>
وه چه خوب آمدی صفا کردیچه عجب شد که یاد ما کردی؟ای بسا آرزوت می‌کردمخوب شد آمدی صفا کردی&amp;nbsp;آفتاب از کدام سمت دمیدکه تو امروز یاد ما کردی؟از چه دستی سحر بلند شدیکه تفقد به بینوا کردی؟شب مگر خواب تازه‌ای دیدیکه سحر یاد آشنا کردی؟&amp;nbsp;بیوفایی مگر چه عیبی داشتکه پشیمان شدی وفا کردی؟هیچ دانی که اندرین مدتاز فراقت به ما چها کردی؟با تو هیچ آشتی نخواهم کرداز همان ره که امدی برگرد!پیمان: چیزی برای گفتن ندارم. کلا آدم خودخواهیم.دلی: فقط من از حضور هیچ کس در اینجا ناراحت نمیشم که بشه علت غیبت من (به </summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/269"><![CDATA[
وه چه خوب آمدی صفا کردی<img style="width: 230px; height: 322px;" src="http://up.vatandownload.com/images/y2kawk56um1wkkze5wg.jpg" alt="استاد ملکی" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>چه عجب شد که یاد ما کردی؟<br><br>ای بسا آرزوت می‌کردم<br>خوب شد آمدی صفا کردی<br><br>&nbsp;آفتاب از کدام سمت دمید<br>که تو امروز یاد ما کردی؟<br><br>از چه دستی سحر بلند شدی<br>که تفقد به بینوا کردی؟<br><br>شب مگر خواب تازه‌ای دیدی<br>که سحر یاد آشنا کردی؟<br><br>&nbsp;<br>بیوفایی مگر چه عیبی داشت<br>که پشیمان شدی وفا کردی؟<br><br>هیچ دانی که اندرین مدت<br>از فراقت به ما چها کردی؟<br><br>با تو هیچ آشتی نخواهم کرد<br>از همان ره که امدی برگرد!<br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">پیمان:</span> چیزی برای گفتن ندارم. کلا آدم خودخواهیم.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">دلی:</span> فقط من از حضور هیچ کس در اینجا ناراحت نمیشم که بشه علت غیبت من (به شیش زبون زنده دنیا میگم غیبت من درسیه) { ساره آریا منش)</span><br><span style="color: rgb(255, 0, 0);">تقدیم به :<span style="color: rgb(51, 51, 51);">«</span></span>یک همراه» به خاطر اول شدن در پست قبل<br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(51, 51, 255);">نقاشی از استاد:</span> ملکی</span>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دریا دل از رهی معیری</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/268"/>
        <published>2012-02-16T13:56:03+01:00</published>
        <updated>2012-02-16T13:56:03+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/268</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>
دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم؟چون سایه دور از روی تو افتادم در کوی توچشم امیدم سوی تو وای از امید باطلماز بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختیچون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلملبریز اشگم جام کو؟ آن آب آتش فام کو؟و آن مایه آرام کو؟ تا چاره سازد مشکلمدر کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دلغافل نیم از کار دل و ز کار دنیا غافلمدر عشق و مستی داده ام بود و نبود خویشتنای ساقی مستان بگو دیوانه ام یا غافلمچون اشک می لرزد از موج گیسویی رهیبا آنکه در طوف</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/268"><![CDATA[
<img style="width: 315px; height: 300px;" src="http://up.vatandownload.com/images/g0c12r1vasj93iwpnn84.jpg" alt="نقاشی پینو" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم<br>تا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم؟<br><br>چون سایه دور از روی تو افتادم در کوی تو<br>چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم<br><br>از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی<br>چون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلم<br><br>لبریز اشگم جام کو؟ آن آب آتش فام کو؟<br>و آن مایه آرام کو؟ تا چاره سازد مشکلم<br><br>در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل<br>غافل نیم از کار دل و ز کار دنیا غافلم<br><br>در عشق و مستی داده ام بود و نبود خویشتن<br>ای ساقی مستان بگو دیوانه ام یا غافلم<br><br>چون اشک می لرزد از موج گیسویی رهی<br>با آنکه در طوفان غم،دریا دلم،دریا دلم<br><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">تقدیم به:</span>الهام ت برای اول شدن در پست قبل</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(0, 0, 102);">نقاشی از استاد:</span> پینو (ایتالیای)


</span>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>کهربا از هوشنگ ابتهاج</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/267"/>
        <published>2012-02-15T13:02:53+01:00</published>
        <updated>2012-02-15T13:02:53+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/267</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>
من نه خود می روم، او مرا می کشدکاو سرگشته را کهربا می کشد چون گریبان ز چنگش رها می کنمدامنم را به قهر از قفا می کشددست و پا می زنم می رباید سرم سر رها می کنم دست و پا می کشدگفتم این عشق اگر وا گذارد مرا گفت اگر واگذارم وفا می کشدگفتم این گوش تو خفته زیر زبانحرف ناگفته را از خفا می کشدگفت از آن پیش تر این مشام نهان بوی اندیشه را در هوا می کشدلذت نان شدن زیر دندان اوگندمم را سوی آسیا می کشدسایه ی او شدم چون گریزم از و؟در پیش می روم تا کجا می کشدپیمان: عذرم بدارید اگر نمی تونم به همه تون سر بزنم،</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/267"><![CDATA[
من نه خود می روم، او مرا می کشد<img style="width: 358px; height: 279px;" src="http://up.vatandownload.com/images/jzdh5n5jntz4d6vfokzj.jpg" alt="او مرا میکشد" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>کاو سرگشته را کهربا می کشد <br><br>چون گریبان ز چنگش رها می کنم<br>دامنم را به قهر از قفا می کشد<br><br>دست و پا می زنم می رباید سرم <br>سر رها می کنم دست و پا می کشد<br><br>گفتم این عشق اگر وا گذارد مرا <br>گفت اگر واگذارم وفا می کشد<br><br>گفتم این گوش تو خفته زیر زبان<br>حرف ناگفته را از خفا می کشد<br><br>گفت از آن پیش تر این مشام نهان <br>بوی اندیشه را در هوا می کشد<br><br>لذت نان شدن زیر دندان او<br>گندمم را سوی آسیا می کشد<br><br>سایه ی او شدم چون گریزم از و؟<br>در پیش می روم تا کجا می کشد<br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span> عذرم بدارید اگر نمی تونم به همه تون سر بزنم، برگردم سر همتونو میزنم. </span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 0, 0);">دلی:</span> گفتند بگو! چه بگویم؟! مجال کو؟!</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">عکس:</span> نمیدانم از کیه</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(0, 0, 153);">تقدیم به:</span> ساره آریا منش برای اول شدن در پست قبل {تو جیب مارو نزن تقدیم پیش کشت)</span>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آینه در آینه از هوشنگ ابتهاج</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/266"/>
        <published>2012-02-14T11:38:48+01:00</published>
        <updated>2012-02-14T11:38:48+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/266</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>

مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مراسایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مراجان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منمیار پسندیده منم ، یار پسندید،مراکعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نمازکان صنم قبله نما خم شد و بوسید مراپرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی مناینه در اینه شد ، دیدمش ودید مرااینه خورشید شود پیش رخ روشن اوتاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مراگوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملکگوهری خوب نظر آمد و سنجید مرانور چو فواره زند بوسه بر این باره زندرشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مراهر سحر از کاخ کرم چون</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/266"><![CDATA[

<img style="width: 296px; height: 307px;" src="http://up.vatandownload.com/images/gl734gywp8uf8ig5htf.jpg" alt="پینو" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا<br>سایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مرا<br>جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم<br>یار پسندیده منم ، یار پسندید،مرا<br>کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز<br>کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا<br>پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من<br>اینه در اینه شد ، دیدمش ودید مرا<br>اینه خورشید شود پیش رخ روشن او<br>تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا<br>گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک<br>گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا<br>نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند<br>رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا<br>هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم<br>بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا<br>چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او<br>باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا<br>پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم<br>تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا <br><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">پیمان:</span> دوستانی که دوست داشتند شعر شاد بذارم. بفرماید.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">دلی:</span> گل.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 153);">تقدیم به: </span><span style="color: rgb(102, 102, 102);">مریم بزرگمهر</span> <span style="color: rgb(102, 102, 102);">به خاطر اول شدن در پست قبل</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">نقاشی از استاد:</span> پینو(ایتالیایی)


</span>



]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شاعرش؟!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/265"/>
        <published>2012-02-13T15:57:37+01:00</published>
        <updated>2012-02-13T15:57:37+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/265</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>
با من بمان و حرف دلت را دوتا نکن&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در شهر من علیه دلم کودتا نکنحالا که از بهشت تو جا مانده ام، مرا&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;در پای ایستگاه جهنم رها نکنبگزار پا به شعر من ای حس ناگریز&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;فکر ردیف و قافیه های مرا نکنحق من این نبود دور از تو بشکنم&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;حقم اگر فراق تو باشد ادا نکنکردی دعای صبر...دعایت مرا شکست&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;در حق هیچ آیینه ای این دعا نکنبا ابرهای معجزه بر روح من ببارجغرافیای قلب مرا کربلا نکنپیمان: همینجوری خواستم اسمم با</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/265"><![CDATA[
<img style="width: 258px; height: 320px;" src="http://up.vatandownload.com/images/fcy366n79gx8t16qp9ys.jpg" alt="دوخواهر" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>با من بمان و حرف دلت را دوتا نکن&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br>در شهر من علیه دلم کودتا نکن<br><br>حالا که از بهشت تو جا مانده ام، مرا&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;<br>در پای ایستگاه جهنم رها نکن<br><br>بگزار پا به شعر من ای حس ناگریز&nbsp;&nbsp; &nbsp;<br>فکر ردیف و قافیه های مرا نکن<br><br>حق من این نبود دور از تو بشکنم&nbsp;&nbsp; &nbsp;<br>حقم اگر فراق تو باشد ادا نکن<br><br>کردی دعای صبر...دعایت مرا شکست&nbsp;&nbsp; &nbsp;<br>در حق هیچ آیینه ای این دعا نکن<br><br>با ابرهای معجزه بر روح من ببار<br>جغرافیای قلب مرا کربلا نکن<br><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span> همینجوری خواستم اسمم باشه. {اخه نیست خودبینم}</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">دلی:</span> هرکجا هستید هم تون خوش باشید</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(0, 0, 153);">نقاشی از استاد:</span> نمی دونم ولی اسم نقاشی دو خواهر.


</span>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>رباعیاتی از ابوالسعید ابوالخیر</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/264"/>
        <published>2012-02-12T12:41:41+01:00</published>
        <updated>2012-02-12T12:41:41+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/264</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>

از بار گنه شد تن مسکینم پستیا رب چه شود اگر مرا گیری دستگر در عملم آنچه تو را شاید نیستاندر کرمت آنچه مرا باید هست----------------------------------------عصیان خلایق ار چه صحرا صحرا ستدر پیش عنایت تو یک برگ گیاستهرچند گناه ماست کشتی کشتیغم نیست که رحمت تودریا دریاست----------------------------------------گر سبحه ی صد دانه شماری خوبستور جام می از کف نگذاری خوبستگفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوستبی درد میا هر آنچه آری خوبست----------------------------------------ای حیدر شهسوار وقت مدد ستای زبده ی</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/264"><![CDATA[

از بار گنه شد تن مسکینم پست<img style="width: 275px; height: 384px;" src="http://up.vatandownload.com/images/xowjopdqiuqqnmjgcc8.jpg" alt="نقاشی استاد شهرداد" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>یا رب چه شود اگر مرا گیری دست<br>گر در عملم آنچه تو را شاید نیست<br>اندر کرمت آنچه مرا باید هست<br>----------------------------------------<br>عصیان خلایق ار چه صحرا صحرا ست<br>در پیش عنایت تو یک برگ گیاست<br>هرچند گناه ماست کشتی کشتی<br>غم نیست که رحمت تودریا دریاست<br>----------------------------------------<br>گر سبحه ی صد دانه شماری خوبست<br>ور جام می از کف نگذاری خوبست<br>گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست<br>بی درد میا هر آنچه آری خوبست<br>----------------------------------------<br>ای حیدر شهسوار وقت مدد ست<br>ای زبده ی هشت وچار وقت مددست<br>من عاجزم از جهان ودشمن بسیار<br>ای صاحب وذالفقار وقت مدد ست<br>-----------------------------------------<br>گریم ز غم تو زار و گویی زرق است<br>چون زرق بود دیده در خون غرق است<br>تو پنداری که هر دلی چون دل توست<br>نی نی صنما میان دلها فرق است<br>-----------------------------------------<br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span> سلام بر همگی. خدا قوت هم تون.&nbsp; دوبازه نیستم ی چند روزی.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">دلی:</span> اگه انتقادی هست بگو اگه نداری برای چی مزاحم میشی؟!! {نیش خند}</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">نقاشی از استاد:</span>شهرداد</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><br>






]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعر از یاسر قنبرلو</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/263"/>
        <published>2012-02-10T14:57:46+01:00</published>
        <updated>2012-02-10T14:57:46+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/263</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>



اصلاحیه: این شعر از نوشته های آقای یاسر قنبرلو بوده وهست وبر اساس سهل انگاری حقیر تا به الان به نام آقای جمشیدی تایپ شده بود که همین جا از شاعرش با تمام وجود معذرت خواهی میکنم، معذرت.بچه ها دیکته دارید قبولی سخت استهر کسی درس نخواند به خدا بدبخت استحرفها مثل هم اند از همه جا می آیندگاه چسبیده به هم گاه جدا می آیندجمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستندجمله ها مثل دوتا دوست به هم وابسته اند
بچه ها روز مهمی است بخوانید که من ... سر قولی که ندادید بمانید که من -دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید </summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/263"><![CDATA[



<img style="width: 298px; height: 503px;" src="http://up.vatandownload.com/images/33gh9vpo6kyzz51mdhgu.jpg" alt="نماز" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><font size="2"><span style="color: rgb(153, 0, 0); ">اصلاحیه:</span> <span style="color: rgb(102, 102, 102);">این شعر از نوشته های آقای <span style="color: rgb(255, 0, 0);">یاسر قنبرلو </span>بوده وهست وبر اساس سهل انگاری حقیر تا به الان به نام آقای جمشیدی تایپ شده بود که همین جا از شاعرش با تمام وجود معذرت خواهی میکنم</span></font>، معذرت.<br><br><br>بچه ها دیکته دارید قبولی سخت است<br>هر کسی درس نخواند به خدا بدبخت است<br><br>حرفها مثل هم اند از همه جا می آیند<br>گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند<br><br>جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند<br>جمله ها مثل دوتا دوست به هم وابسته اند<br><br>
بچه ها روز مهمی است بخوانید که من ... <br>سر قولی که ندادید بمانید که من -<br><br>دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید <br>از خیابان خدا با عجله رد نشوید<br><br>بنویسدخدا،بعد بخوانید هوس(خطاب به خودم)<br>بنویسید قناری،بخوانید قفس<br><br>بنویسید توفان وتلاطم شده است<br>هی بچرخید خدا پشت خدا گم شده است<br><br>بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است<br>بنویسید شعف،دخترکی غمگین است<br><br>گرچه بابا غم نان می خورد ما نان را<br>آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا<br><br>دست آخر ننویسید دو رنگی ها را<br>بچه ها وقت تمام است ورق ها بالا<br><br><span style="color: rgb(204, 0, 0);">با تشکر از اصلاح یاسر قنبرلو</span><br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102); "><span style="color: rgb(255, 0, 0); ">پیمان:</span> اینو واسه اون بچه های گذاشتم که خیلی این روزا تو فاز غمند. <span style="color: rgb(255, 0, 0); ">وفا</span>، <span style="color: rgb(204, 0, 0); ">ویکی</span><span style="color: rgb(51, 51, 255); "> آیدا</span>، <span style="color: rgb(51, 51, 255); ">مهلا</span>، و<span style="color: rgb(51, 51, 255); ">هزاران </span>کسان دیگر.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102); "><span style="color: rgb(102, 102, 102); "><span style="color: rgb(0, 153, 0); ">دلی از چارلی چاپلین:</span> پایان هر چیزی زیباست اگر زیبا نبود بدانید هنوز به پایان نرسیده است.</span><br>







]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعر چندمین هزار بنی آدم از هوشنگ ابتهاج</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/261"/>
        <published>2012-02-08T12:51:20+01:00</published>
        <updated>2012-02-08T12:51:20+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/261</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>





گفتم که مژده بخش دل خرم است اینمست از درم آمد و دیدم غم است اینگر چشم باغ گریه ی تاریک من ندیدای گل ز بی ستارگی شبنم است اینپروانه بال پر زد و در دام خوش خفت پایان شام پیله ی ابریشم است اینباز این چه ابر بود که ما را فرو گرفتتنها نه من گرفتگی عالم&amp;nbsp; است اینیک دست برده در دل و دینم چه می کنیجانم بسوختی و هنوزت کم است این؟آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنیای چنگی زمانه چه زیر و بم است این؟یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهیچندمین هزار امید بنی آدم است اینگفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گر</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/261"><![CDATA[





<img style="width: 268px; height: 352px;" src="http://up.vatandownload.com/images/qkl67pu339uhekfk1jf.jpg" alt="استاد ملکی" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>گفتم که مژده بخش دل خرم است این<br>مست از درم آمد و دیدم غم است این<br><br>گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید<br>ای گل ز بی ستارگی شبنم است این<br><br>پروانه بال پر زد و در دام خوش خفت <br>پایان شام پیله ی ابریشم است این<br><br>باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت<br>تنها نه من گرفتگی عالم&nbsp; است این<br><br>یک دست برده در دل و دینم چه می کنی<br>جانم بسوختی و هنوزت کم است این؟<br><br>آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی<br>ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این؟<br><br>یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی<br>چندمین هزار امید بنی آدم است این<br><br>گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت<br>آری سیاه جامه ی صد ماتم است این<br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102); "><span style="color: rgb(153, 0, 0); ">پیمان:</span> بسیار ممنون از لطف هم تون</span><br style="color: rgb(102, 102, 102); "><span style="color: rgb(102, 102, 102); "><span style="color: rgb(204, 0, 0); ">دلی:</span> همه چیز خوب میشه به خدا</span><br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">تقدیم به: </span>به دوقلوهای که امروز تولدشون بوده {اینم هدیه ی من «دایی پیمان مجازی»} </span><br style="color: rgb(102, 102, 102); "><span style="color: rgb(102, 102, 102); "><span style="color: rgb(0, 0, 153); ">نقاشی:</span> از استاد ملکی</span><br><br>














]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعری از اریش فرید</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/260"/>
        <published>2012-02-06T15:29:13+01:00</published>
        <updated>2012-02-06T15:29:13+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/260</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>



Herrschafts freiheitZu sagen:“Hierherrscht Freiheit”Ist immerEin IrrtumOder auchEine lüge:FreiheitHerrscht nicht.--------------------------------دیلمج:آزادی امررانیگفتنِ اینكه:«اینجاآزادی حكمفرماست»،خطاییستآشكاریا خوددروغی:آزادیحكم نمیراند!پیمان: اول: اینکه من وقتی نیستم نیستم و دسترسی به کامنتا ندارم {پس نمی بینم پس وبتان را حذف نکنید}دوم: خیلی خیلی ممکن است از این غیبتها پیش بیاد پس بادمجون بم. {چه اعتماد به نفسی}سوم:بسیار معذرتچهارم: اگر ترجمه اشکال داره خود رویا خانم(قاصدک) {دیلماج} </summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/260"><![CDATA[



Herrschafts freiheit<img style="width: 302px; height: 342px;" src="http://up.vatandownload.com/images/n4w01cwb4cej4gooxs.jpg" alt="برج بابل" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>Zu sagen:<br>“Hier<br>herrscht Freiheit”<br>Ist immer<br>Ein Irrtum<br>Oder auch<br>Eine lüge:<br>Freiheit<br>Herrscht nicht.<br>--------------------------------<br>دیلمج:<br><br>آزادی امررانی<br>گفتنِ اینكه:<br>«اینجا<br>آزادی حكمفرماست»،<br>خطاییست<br>آشكار<br>یا خود<br>دروغی:<br>آزادی<br>حكم نمیراند!<br><br><span style="color: rgb(153, 0, 0); font-style: italic; ">پیمان: </span><br style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic; "><span style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic; ">اول: اینکه من وقتی نیستم نیستم و دسترسی به کامنتا ندارم {پس نمی بینم پس وبتان را حذف نکنید}</span><br style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic; "><span style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic; ">دوم: خیلی خیلی ممکن است از این غیبتها پیش بیاد پس بادمجون بم. {چه اعتماد به نفسی}</span><br style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic; "><span style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic; ">سوم:بسیار معذرت</span><br><span style="color: rgb(102, 102, 102); ">چهارم: اگر ترجمه اشکال داره خود رویا خانم(قاصدک) {دیلماج}</span><span style="color: rgb(102, 102, 102); "> زحمت بکشند اشکالاتو برطرف کنیم</span><br style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic; "><span style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic; "><span style="color: rgb(51, 51, 255); ">نقاشی:</span> نمیدونم از کیه میدنید؟ {خارجی به اسم برج بابل می گویند نماد فراموسونیم هست این نقاشی}</span><br><br style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="color: rgb(255, 0, 0);">آدرس وبلاگ دوست قدیمی<span style="color: rgb(0, 0, 153);"> بهنام</span> خان</span>:<a href="http://bivazni.mihanblog.com/" target="" title="بهنام مون">http://bivazni.mihanblog.com</a><br><br>







]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title> در دام کفر از هوشنگ ابتهاج</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/259"/>
        <published>2012-01-25T13:31:14+01:00</published>
        <updated>2012-01-25T13:31:14+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/259</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>
غیر عشق او ، که دردش عین درمان گشتن استحاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن استخوشدلی خواهی پی او گیر ، کاندر باغ مهرصبح را از بوی این گل ذوق خندان گشتن استشمع را زان رو خوش افتاده ست این خود سوختنکز فنای تن هوای او همه جان گشتن استتا نهادی گنج راز عشق خود در خک ماقدسیان را ملتمس تشریق انسان گشتن استتا سر زلف تو شد بازیچه ی دست نسیمکار و بار جمیع مشتاقان پریشان گشتن استجام بشکستند و کنون وقت گل خون می خورندحاصل آن توبه کردن این پشیمان گشتن استاز لب پیمانه ، گر سر می رود ، لب بر مگیرمرد را از جان گذ</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/259"><![CDATA[
<img style="width: 218px; height: 279px;" src="http://up.vatandownload.com/images/l41xe146d1xdtvoip9a.jpg" alt="نقاش استاد شهرداد" vspace="0" hspace="0" align="left" border="0"><br>غیر عشق او ، که دردش عین درمان گشتن است<br>حاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن است<br>خوشدلی خواهی پی او گیر ، کاندر باغ مهر<br>صبح را از بوی این گل ذوق خندان گشتن است<br>شمع را زان رو خوش افتاده ست این خود سوختن<br>کز فنای تن هوای او همه جان گشتن است<br>تا نهادی گنج راز عشق خود در خک ما<br>قدسیان را ملتمس تشریق انسان گشتن است<br>تا سر زلف تو شد بازیچه ی دست نسیم<br>کار و بار جمیع مشتاقان پریشان گشتن است<br>جام بشکستند و کنون وقت گل خون می خورند<br>حاصل آن توبه کردن این پشیمان گشتن است<br>از لب پیمانه ، گر سر می رود ، لب بر مگیر<br>مرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است<br>سایه ! ایمان خلیلی نیست در این دام کفر<br>ورنه آتش را همان شوق گلستان گشتن است<br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">پیمان: </span>خبری نیست به شیش زبان زنده دنیا میگم خبری نیست.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">دلی:</span>&nbsp; بیت آخر همین شعر.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);">انتقاد دارید بگید در مورد من ، وبلاگ، فضاش، کامنت، شوخی،...!! (هرچی که به نظر شما ناپسند است)</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">نقاشی از:</span> استاد شهرداد


</span>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعری از مهدی فرجی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/257"/>
        <published>2012-01-23T12:27:19+01:00</published>
        <updated>2012-01-23T12:27:19+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/257</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>

پابند کفشهای سیاه سفر نشویا دست کم بخاطر من دیرتر برودارم نگاه می کنم و حرص می خورمامشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشوکاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ایحالا شکستنی ترم از شاخه های موموضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -به به مبارک است :دل خوش - لباس نودارند سور و سات عروسی می آورنداز کوچه های سرد به آغوش گرم تو...هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیرمجبور نیستی بمانی ...ولی نروپیمان: خدایا خودت که می دونی!دلی: یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است.خواستگار: اقا دختر که نمی دید لا اقل گل مونو بدید ب</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/257"><![CDATA[

<img style="width: 263px; height: 334px;" src="http://up.vatandownload.com/images/7rxr2j2qcglpse91un3.jpg" alt="نقاشی مجید اوری." vspace="0" hspace="0" align="left" border="0"><br><font size="2">پابند کفشهای سیاه سفر نشو</font><br><font size="2">یا دست کم بخاطر من دیرتر برو<br>دارم نگاه می کنم و حرص می خورم<br>امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو</font><br><font size="2">کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای<br>حالا شکستنی ترم از شاخه های مو<br>موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -<br>به به مبارک است :دل خوش - لباس نو<br>دارند سور و سات عروسی می آورند<br>از کوچه های سرد به آغوش گرم تو<br>...<br>هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر<br>مجبور نیستی بمانی ...</font><br><font size="2">ولی نرو</font><br><br style="font-style: italic;"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span> خدایا خودت که می دونی!</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(0, 0, 153);">دلی:</span> یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(0, 0, 102);">خواستگار:</span> اقا دختر که نمی دید لا اقل گل مونو بدید ببریم. (برای یک بارم که شده با اجازه کوچکترها بعله کوچکها پیمان هوای همتونو داره هر چند خودشم.... {</span><span style="color: rgb(102, 102, 102);">وفا@})</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(51, 102, 255);">سایه روشن:</span> دیگه خسته شدم از چرت وپرتات پیمان.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(51, 51, 255);">گله: </span>داشتم ازتون پشیمون شدم بگم.<br><span style="color: rgb(255, 102, 102);">نقاشی:</span> از استاد مجید اوری&nbsp;


</span>



]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعری از صادق سرمد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/256"/>
        <published>2012-01-21T17:29:48+01:00</published>
        <updated>2012-01-21T17:29:48+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/256</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>




چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشدچه نکوتر آنکه مرغ‍‍ی ز قفـس پریده باشدپـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودندچه رها،چه بسته، مرغی که پرش بریده باشدمن از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدمکه میان جمله خوبان به صفت گزیده باشدعجب از حبیـبم آید که ملول می نمایدنکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشداگر از کسی رسیده است به ما بدی بماندبه کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.پیمان: چی بگم آخه؟ شما بگید؟«خدایا خودت پاکمون کن خاکمون کن»


نقاشی: از استاد مجید اوریتسلیت: به خاطر فرارسیدن ایام شه</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/256"><![CDATA[




<img style="width: 289px; height: 333px;" src="http://up.vatandownload.com/images/tqzqiveg3qlxj6ytdbth.jpg" alt="نقاشی از مجید اوری" vspace="0" hspace="0" align="left" border="0"><font size="2"><br>چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد</font><br><font size="2">چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ی ز قفـس پریده باشد<br>پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند<br>چه رها،چه بسته، مرغی که پرش بریده باشد<br>من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم<br>که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد<br>عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید<br>نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد<br>اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند<br>به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.</font><br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">پیمان:</span> چی بگم آخه؟ شما بگید؟</span><br style="color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(102, 102, 102);">«خدایا خودت پاکمون کن خاکمون کن»


<br><span style="color: rgb(0, 0, 153);">نقاشی:</span> از استاد </span><span style="color: rgb(102, 102, 102);">مجید اوری<br><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><span style="color: rgb(204, 0, 0);">تسلیت:</span> به خاطر فرارسیدن ایام شهادت امام حسن مجتبی (ع)<br>امام رضا(ع) و رحلت جان گداز رسول مکرم اسلام(ص)</span><font style="color: rgb(0, 0, 0);" size="2"><br><br><span style="font-style: italic;">«دم عیسی داری ید بیضا داری</span><br style="font-style: italic;"><span style="font-style: italic;">آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری»</span></font><br></span>









]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعر یار دیرین از رهی معیری </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/252"/>
        <published>2012-01-18T15:51:40+01:00</published>
        <updated>2012-01-18T15:51:40+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/252</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>


به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتدکسی غیر از غم دیرین به یاد نمی افتدزبس چون غنچه،از پاس حیا سر در گریبانمنگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم که می افتد به خاکم سایه گل یا نمی افتد روی هر ذره خاکم به دنبال پریروییغبار من به صحرای طلب از پا نمی افتدنصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن رهی دامان این دولت به دست ما نمی افتدپیمان: اول سرم پایننه ( از خجالت) زیر چشمی نوشتم، تشکر از دوستانی که در نظرهای خصوصی چنان مارا مورد عنایت چک، سیلی ، پا، تحقیر قرار دادند ک</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/252"><![CDATA[


<img style="width: 256px; height: 321px;" src="http://up.vatandownload.com/images/caag8m3jrsxx4gjxfcrq.jpg" alt="نقاشی مجید اوری." vspace="0" hspace="0" align="left" border="0"><br><font size="2">به سوی ما گذار مردم دنیا نمی</font><font size="2"> افتد</font><br><font size="2">کسی غیر از غم دیرین به یاد نمی افتد<br><br>زبس چون غنچه،از پاس حیا سر در گریبانم<br>نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد <br><br>به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم <br>که می افتد به خاکم سایه گل یا نمی افتد <br><br>روی هر ذره خاکم به دنبال پریرویی</font><br><font size="2">غبار من به صحرای طلب از پا نمی افتد<br><br>نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن <br>رهی دامان این دولت به دست ما نمی افتد</font><br><br><span style="color: rgb(51, 51, 51);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان: </span>اول سرم پایننه ( از خجالت) زیر چشمی نوشتم، تشکر از دوستانی که در نظرهای خصوصی چنان مارا مورد عنایت چک، سیلی ، پا، تحقیر قرار دادند که کمرمون راست نمیشه.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51);"><span style="color: rgb(51, 51, 51);">یک پست شعر یک پست خاطره.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51);"><span style="color: rgb(51, 51, 51);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">شبحه:</span> دوستان عزیز من سنم 22 سال تمام هستش و در چنین شرایطی واقعا زندگی کردم (کاملا مستنده). هنوز هم هستند کسانی که زندگی می کنند. به خدا تهران ایران نیست.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51);"><br style="color: rgb(51, 51, 51);"><span style="color: rgb(51, 51, 51);"><span style="color: rgb(102, 0, 0);">تقدیم به</span>:کسی که وقتی اینو میبینه نیشش تا بناگوش باز میشه میگه یعنی ماله منه؟<br><span style="color: rgb(0, 0, 102);">نقاشی از: </span>استاد مجید اوری<br></span>








]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>چه می کشم از استاد شهریار</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/248"/>
        <published>2012-01-09T11:07:30+01:00</published>
        <updated>2012-01-09T11:07:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/248</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشمعاشق نمی شوی که ببینی چه می کشمبا عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشمدیشب سرم به بالش ناز وصال وباز صبحست وسیل اشک به خون شسته بالشمپروانه را شکایتی از جور شمع نیستعمریست در هوای تو می سوزم وخوشمخلقم به روی زرد بخندند و باک نیستشاهد شو ای شرار محبت که بی غشمباور مکن که طعنه ی طوفان روزگارجز در هوای زلف تو دارد مشوشمسروی شدم به دولت آزادگی که سربا کس فرو نیاورد این طبع سرکشمدارم چون شمع سر غمش بر سر زبانلب میگزد چو غنچه ی خندان خامشمهر شب </summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/248"><![CDATA[
<font size="2">در وصل هم ز عشق تو ای گل د</font><img style="width: 330px; height: 464px;" src="http://up.vatandownload.com/images/rvu3jvc2kjfzi1yjdp.jpg" alt="نقاشی" vspace="0" hspace="0" align="left" border="0"><font size="2">ر آتشم</font><br><font size="2">عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم<br><br>با عقل آب عشق به یک جو نمی رود <br>بیچاره من که ساخته از آب و آتشم<br><br>دیشب سرم به بالش ناز وصال وباز <br>صبحست وسیل اشک به خون شسته بالشم<br><br>پروانه را شکایتی از جور شمع نیست<br>عمریست در هوای تو می سوزم وخوشم</font><br><font size="2"><br>خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست<br>شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم<br><br>باور مکن که طعنه ی طوفان روزگار<br>جز در هوای زلف تو دارد مشوشم<br><br>سروی شدم به دولت آزادگی که سر</font><br><font size="2">با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم<br><br>دارم چون شمع سر غمش بر سر زبان<br>لب میگزد چو غنچه ی خندان خامشم<br></font><br><font size="2">هر شب ماهتاب به بالین من بتاب<br>ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم<br><br>لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی <br>تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم<br><br>ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار<br>این کار تست من همه جور تو می کشم</font><br><font size="2"><br><span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span> اول تشکر، بعدا می خوام یک بخش جدیدی راه بندازم به اسم «صادراته خاطرات (پیمان)»</span><br style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"><span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);">در این بخش می خوام کلا دفتر خاطرات و خود خاطرات ذهنی خودم براتون بذارم تا هم اونای که داشتند این دورهارو تازه بشه</span><br style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"><span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);">و اونای که این دوره رو نداشتند یک </span></font><font size="2"><span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);">تجربه نوشتاری داشته باشند. </span><br style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"><span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);">(مثل دوران سربازی برای دختران). </span><br style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"><span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);">هنوز راش نداختم پس نظرتونو بدید.</span><br style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"><span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);">ممنون.


<br><br style="color: rgb(0, 0, 102);"><span style="color: rgb(0, 0, 102);">نقاشی هم :</span> نمیدانم. کمک کنید.<br></span></font>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعری از سعید بیابانکی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/246"/>
        <published>2012-01-07T13:51:49+01:00</published>
        <updated>2012-01-07T13:51:49+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/246</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>

بر ما چه رفته است که دل مرده ایم مادل را به میهمانی غم برده ایم ماگل های زرد دسته به دسته شکفته اندبر ما چه رفته است که پژمرده ایم ماسبزیم اگرچه مثل سپیدارهای پیرسهم کلاغ های سیه چرده ایم ماشاید به قول شاعر لبخندهای تلخ«یک مشت خاطرات ترک خورده ایم ما»باور کنید هیچ دلی را دراین جهاننشکسته ایم ما و نیازرده ایم ماگفتی پناه می بری از بی کسی به چاه!ای بغض ناصبور مگر مرده ایم ما؟پیمان: ممنون،معذرتنقاشی از مجید اوری






</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/246"><![CDATA[

<font size="2">بر ما چه رفته است که دل مرده ایم ما</font><img style="width: 188px; height: 222px;" src="http://up.vatandownload.com/images/bkqfbsiqz1rbpsmtom6b.jpg" alt="نقاشی مجید اوری" vspace="0" hspace="0" align="left" border="0"><br><font size="2">دل را به میهمانی غم برده ایم ما<br>گل های زرد دسته به دسته شکفته اند<br>بر ما چه رفته است که پژمرده ایم ما<br>سبزیم اگرچه مثل سپیدارهای پیر<br>سهم کلاغ های سیه چرده ایم ما<br>شاید به قول شاعر لبخندهای تلخ<br>«یک مشت خاطرات ترک خورده ایم ما»<br>باور کنید هیچ دلی را دراین جهان<br>نشکسته ایم ما و نیازرده ایم ما</font><br><font size="2">گفتی پناه می بری از بی کسی به چاه!<br>ای بغض ناصبور مگر مرده ایم ما؟<br><br><span style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic;"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span> ممنون،معذرت<br><br>نقاشی از مجید اوری</span><br></font>






]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آن آفتاب پنهانی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/244"/>
        <published>2012-01-06T03:43:22+01:00</published>
        <updated>2012-01-06T03:43:22+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/244</id>
        <author>
            <name>مهشید دریا</name>
        </author>
        <summary>
طلوع میکند آن آفتاب پنهانیز ِ سمت مشرق جغرافیای عرفانیدوباره پلک دلم میپرد نشانه ی چیست؟شنیده ام که می آید کسی به مهمانیکسی که سبز تر است از هزار بار بهارکسی، شگفت کسی آنچنان که میدانیکسی که نقطه ی آغاز هرچه پرواز استتویی که در سفر عشق خط پایانیتویی بهانه ی آن ابرها که میگریندبیا که صاف شود این هوای بارانیتو از حوالی اقلیم هر کجا آبادبیا که میرود این شهر رو به ویرانیکنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشقبیا که یاد تو آرامشی است طوفانی(قیصر امین پور)پی نوشت: جمعه است و خواستیم پیشکشی به محضر آقا داشته </summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/244"><![CDATA[
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی<br>ز ِ سمت مشرق جغرافیای عرفانی<br>دوباره پلک دلم میپرد نشانه ی چیست؟<br>شنیده ام که می آید کسی به مهمانی<br>کسی که سبز تر است از هزار بار بهار<br>کسی، شگفت کسی آنچنان که میدانی<br>کسی که نقطه ی آغاز هرچه پرواز است<br>تویی که در سفر عشق خط پایانی<br>تویی بهانه ی آن ابرها که میگریند<br>بیا که صاف شود این هوای بارانی<br>تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد<br>بیا که میرود این شهر رو به ویرانی<br>کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق<br>بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی<br><br>(قیصر امین پور)<br><br>پی نوشت: جمعه است و خواستیم پیشکشی به محضر آقا داشته باشیم<br>التماس دعا<br>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعر جمعه از فروغ</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/237"/>
        <published>2011-12-27T11:11:09+01:00</published>
        <updated>2011-12-27T11:11:09+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/237</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>



جمعه ساکتجمعه متروکجمعه چون کوچه های کهنه،غم انگیزجمعه اندیشه های تنبل بیمارجمعه خمیازه های موذی کشدارجمعه بی انتظارجمعه تسلیمخانه خالیخانه دلگیرخانه در بسته به هجوم جوانیخانه تاریکی و تصور خورشیدخانه تنهایی و تفال و تردیدخانه پرده،کتاب،گنجه، تصاویرآه، چه آرام و پر غرور گذر داشتزندگی من چو جویبار غریبی در دل این جمعه های ساکت متروکدر دل این خانه های خالی دلگیرآه،&amp;nbsp; چه آرام و پر غرور گذر داشتپیمان: چون نیستم برای 8 دی اینو گذاشتم برای فروغ فرخزاد روحش شاد.نقاشی از استاد ملکی




</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/237"><![CDATA[



<img style="width: 248px; height: 337px;" src="http://up.vatandownload.com/images/25hjbyrp3c5zer3tsxxo.jpg" alt="نقاشی استاد ملکی" vspace="0" hspace="0" align="left" border="0"><br><font size="2">جمعه ساکت</font><br><font size="2">جمعه متروک<br>جمعه چون کوچه های کهنه،غم انگیز<br>جمعه اندیشه های تنبل بیمار<br>جمعه خمیازه های موذی کشدار<br>جمعه بی انتظار<br>جمعه تسلیم</font><br><font size="2"><br>خانه خالی<br>خانه دلگیر<br>خانه در بسته به هجوم جوانی<br>خانه تاریکی و تصور خورشید</font><br><font size="2">خانه تنهایی و تفال و تردید<br>خانه پرده،کتاب،گنجه، تصاویر<br><br>آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت<br>زندگی من چو جویبار غریبی <br>در دل این جمعه های ساکت متروک<br>در دل این خانه های خالی دلگیر<br>آه،&nbsp; چه آرام و پر غرور گذر داشت<br><br style="font-style: italic;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-style: italic;"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span> چون نیستم برای 8 دی اینو گذاشتم برای فروغ فرخزاد روحش شاد.<br>نقاشی از استاد ملکی</span></font><font size="2"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-style: italic;"></span><br></font>










]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>داستان از لطایف وطوایف</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/236"/>
        <published>2011-12-27T10:59:19+01:00</published>
        <updated>2011-12-27T10:59:19+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/236</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>روزی سلطان محمود غازی از طلحک رنجید و خواست او را چوب بزند.به غلامانش&amp;nbsp; گفت:بروید به باغ و از درخت ارغوان چند شاخه بیاورید.غلامان به دنبال چوب رفتند. جمعی پشت سر طلحکایستاده بودند،طلحک که دو زا نو زده بود به آنان گفت بیکار نباشید تا وقتی چوب بیاورند شما پس گردنی بزنید.----------------------------------------------------------------شخصی در زمان یخ بندان به شهری وارد شد ازقضا سگی دنبالش کرد خواست سنگ بردارد یخ زده بود گفت:این چه شهری ایست سنگ را بسته و سگ را گشوده اند.پیمان:خدا حافظی کردید دمت</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/236"><![CDATA[<font size="2">روزی سلطان محمود غازی از طلحک رنجید و خواست او را چوب بزند.<br>به غلامانش&nbsp; گفت:بروید به باغ و از درخت ارغوان چند شاخه بیاورید.غلامان به دنبال چوب رفتند. جمعی پشت سر طلحک<br>ایستاده بودند،طلحک که دو زا نو زده بود به آنان گفت بیکار نباشید تا وقتی چوب بیاورند شما پس گردنی بزنید.<br>----------------------------------------------------------------<br>شخصی در زمان یخ بندان به شهری وارد شد ازقضا سگی دنبالش کرد خواست سنگ بردارد یخ زده بود <br>گفت:این چه شهری ایست سنگ را بسته و سگ را گشوده اند.<br><br><br><span style="color: rgb(153, 0, 0); font-style: italic;">پیمان:</span><br style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic;"><span style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic;">خدا حافظی کردید دمتون گرم، رسم ادبم رعایت کردید اما رسم رفاقت چطور؟</span><br style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic;"><span style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic;">دیگه نمی گم نیستم چون نیستم.</span><br style="color: rgb(102, 102, 102); font-style: italic;"><span style="color: rgb(102, 0, 0); font-style: italic;">مسعود تو هم؟{از دست تو هم بکشیم} اما ایمان دارم برمی گردی.</span><br><br>


</font>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعری از حسین منزوی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saieroshan.mihanblog.com/post/235"/>
        <published>2011-12-26T14:21:25+01:00</published>
        <updated>2011-12-26T14:21:25+01:00</updated>
        <id>tag:http://saieroshan.mihanblog.com/post/235</id>
        <author>
            <name>پیمان </name>
        </author>
        <summary>دریای شورانگیز چشمانت چه زیباستآنجا که باید دل به دریا زد همینجاستدر من طلوع آبی آن چشم روشنیاد آور صبح خیال انـگیز دریاستگل کرده باغی از ستاره در نـگاهتآنک چراغانی که در چشم تو برپاستبیهوده می کوشی که راز عاشقی رااز من بپـوشانی که در چشم تو پیداستما هر دُوان خاموش خاموشیم ، اماچشمان ما را در خـموشی گفت و گوهاستپیمان:دیگه مثل اینکه ما هر جا بریم نت مون به راست.نقاشی: نمیدونم از کی هر کی میدونه بگه.


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://saieroshan.mihanblog.com/post/235"><![CDATA[<img style="width: 178px; height: 215px;" src="http://up.vatandownload.com/images/dxkvuwtyn22i73wanj1r.jpg" alt="نقاشی" vspace="0" hspace="0" align="left" border="0"><font size="2">دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست</font><br><font size="2">آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست<br>در من طلوع آبی آن چشم روشن</font><br><font size="2">یاد آور صبح خیال انـگیز دریاست<br>گل کرده باغی از ستاره در نـگاهت<br>آنک چراغانی که در چشم تو برپاست<br>بیهوده می کوشی که راز عاشقی را</font><br><font size="2">از من بپـوشانی که در چشم تو پیداست<br>ما هر دُوان خاموش خاموشیم ، اما<br>چشمان ما را در خـموشی گفت و گوهاست<br><br><span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">پیمان:</span>دیگه مثل اینکه ما هر جا بریم نت مون به راست.</span><br><span style="font-style: italic; color: rgb(102, 102, 102);"><span style="color: rgb(153, 0, 0);">نقاشی:</span> نمیدونم از کی هر کی میدونه بگه.</span><br>


</font>]]></content>
    </entry>
</feed>

