اول دربارهی اسم وبلاگ باید بگیم که
این اسم یه مجموعه داستان کوتاه از
به قول خودش هادی صداقته که تو
سال 1312 به چاپ رسیده.
وحالا دربارهی خود وبلاگ باید بگیم که
این تارنما درباره ی شعر و نوشته از
هر نوع و سبکی و برای هر دوره ایه
از شعرها و متون کلاسیک
گذشته گرفته تا شعرهای
به اصطلاح نو و مینیمال نویسی های
امروزی. تنها نقطه اشتراک اشعار و
متون ثبت شده زیبایی و تاثیرگذاری آنهاست.
امیدواریم این اشعار و متون
همان طور که روی ما تاثیرگذاشتند
برای شما نیز جالب باشند.
*از اینترنت اکسپلورر استفاده نکنید*
خستهام از آرزوها، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری لحظههای كاغذی را روز و شب تكرار كردن خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری آفتاب زرد و غمگین، پلههای رو به پایین سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری با نگاهی سرشكسته، چشمهایی پینهبسته خسته از درهای بسته، خسته از چشمانتظاری صندلیهای خمیده، میزهای صفكشیده خندههای لب پریده، گریههای اختیاری عصر جدولهای خالی، پاركهای این حوالی پرسههای بیخیالی، صندلیهای خماری سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم شنبههای بیپناهی، جمعههای بیقراری عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری روی میز خالی من، صفحهی باز حوادث: در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری
پیمان: امروز سالگرد قیصر امین پور (خداوند در رضوان خود جایش دهد)! برای آشنای بیشتر با این شاعر امشب برنامه رادیو هفت را ببینید.
جالب در مورد استاد: ایشون یک شعر درمورد سه شنبه دارند ودر همین روز (سه شنبه بدرود حیات گفتند)!
با تاسف نوشت:هفته پیش سالگرد فریدون مشیری بود که من یادم رفت خیلی ببخشید.
می خواستم شعری برای جنگ بگویم دیدم نمی شود دیگر قلم زبان دلم نیست گفتم: باید زمین گذاشت قلم ها را دیگر سلاح سرد سخن كارساز نیست باید سلاح تیزتری برداشت باید برای جنگ
از لوله تفنگ بخوانم با واژه فشنگ می خواستم شعری برای جنگ بگویم شعری برای شهر خودم- دزفول - دیدم كه لفظ ناخوش موشك را باید به كار برد اما موشك زیبایی كلام مرا می كاست گفتم كه بیت ناقص شعرم از خانه های شهر كه بهتر نیست بگذار شعر من هم چون خانه های خاكی مردم خردوخراب باشدو خون الود باید كه شعر خاكی و خونین گفت باید كه شعر خشم بگویم شعر فصیح فریاد - هرچند ناتمام- گفتم: در شهر ما دیوارها دوباره پر از عكس لاله هاست اینجا وضعیت خطر گذرا نیست اژیر قرمز است كه می نالد تنها میان ساكت شبها بر خواب ناتمام جسدها خفاشهای وحشی دشمن حتی ز نور روزنه بیزارند باید تمام پنجره ها را با پرده های كور بپوشانیم اینجا دیوار هم دیگر پناه پشت كسی نیست كاین گور دیگری است كه استاده است در انتظار شب دیگر ستار گان را حتی هیچ اعتماد نیست شاید ستاره ها شبگردهای دشمن ما باشند اینجا حتی از انفجار ماه تعجب نمی كنند اینجا تنها ستارگان از برجهای فاصله می بینند كه شب چقدر موقع منفوری است اما اگر ستاره زبان می داشت چه شعرها كه از بد شب می گفت گویا تر از زبان من گنگ اری شب موقع بدی است هر شب تمام ما با چشمهای زل زده می بینیم عفریت مرگ را كابوس آشنای شب كودكان شهر هر شب لباس واقعه می پوشد اینجا: هر شام خامشانه به خود گفتیم شاید این شام،شام آخر ما باشد
اینجا هر شام خامشانه به خود گفتیم امشب در خانه های خاكی خواب آلود جیغ كدام مادر بیدار است كه در گلو نیامده می خشكد؟ اینجا گاهی سر بریده ی مردی را تنها باید ز بام دور بیاریم تا در میان گور بخوابانیم یا سنگ و خاك وآهن خونین را وقتی به چنگ و ناخن خود می كنیم در زیر خاك گل شده می بینیم: زن روی چرخ كوچك خیاطی خاموش مانده است اینجا سپور هر صبح خاكستر عزیز كسی را همراه میبرد اینجا برای ماندن حتی هوا كم است اینجا خبر همیشه فراوان است اخبار بارهای گل و سنگ بر قلبهای كوچك در گورهای تنگ اما من از درون سینه خبر دارم از خانه های خونین از قصه ی عروسك خون آلود از انفجار مغز سری كوچك بر با لشیكه مملو رویاهاست - - رویای كودكانه ی شیرین از آن شب سیاه آن شب كه در غبار مردی به روی جوی خیابان خم بود با چشمهای سرخ و هراسان دنبال دست دیگر خود می گشت باور كنید من با دو چشم مات خودم دیدم كه كودكی ز ترس خطر تند می دوید اما سری نداشت لختی دگر به روی زمین غلتید و ساعتی دگر مردی خمیده پشت و شتابان سر را به ترك بند دو چرخه سوی مزار كودك خود می برد چیزی درون سینه ی او كم بود.... اما این شانه های گرد گرفته چه ساده و صبور وقت وقوع فاجعه می لرزند اینان هر چند بشكسته زانوان و كمر هاشان استاده اند فاتح و نستوده - بی هیچ خان و مان در گوششان كلام امام است - فتوای استقامت و ایثار- بر دوششان درفش قیام است
باری این حرفها داغ دلم را دیوار هم توان شنیدن نداشته است آیا تو را توان شنیدن هست؟ دیوار دیوار سرد و سنگی سیار آیا رواست مرده بمانی در بند انكه زنده بمانی؟ نه باید گلوی مادر خود را از بانگ رود رود بسوزانیم تا بانگ رود رود نخشكیده است باید سلاح تیز تری برداشت دیگر سلاح سرد سخن كارساز نیست...
پاورقی: اول از همه سلام بر همه دوستان. بنده دوباره برگشتم. چون واقعا نتونستم با اون حس نیاز به نوشتن کنار بیام. حاشیه نوشت:
عکس ها همه ، عکس خود قیصر امین پور در جنگه. اینو گذاشتیم تا خیلیها فکر
نکنند که ایشون فقط حرف زده ، بلکه بهش عمل هم کرده، برعکس خیلیای دیگه(!)
کودکی هایم اتاقی ساده بود قصه ای دور اجاقی ساده بود شب که میشد نقش ها جان می گرفت روی سقف ما که طاقی ساده بود می شدم پروانه ، خوابم می پرید خوابهایم اتفاقی ساده بود زندگی دستی پر از پوچی نبود بازی ما جفت و طاقی ساده بود قهر می کردم به شوق آشتی عشق هایم اشتیاقی ساده بود ساده بودن عادتی مشکل نبود سختی نان بود و باقی ساده بود
چرا همه ی نقشه های جغرافیای جهان دو قسمت دارند؟ چرا همه چیز به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم می شود؟ چرا رنگ آسمان در شمال شهرهای جهان آبی و در جنوب شهر خاکستری است؟ چرا پرندگان جنوب شهری با بال های وصله دار پرواز می کنند؟ چرا بهار در جنوب شهرهای جهان زرد است؟ چرا برف در جنوب شهرهای جهان سیاه است؟ چرا مگس های شمال شهر زباله های بهداشتی و بسته بندی شده می خورند؟ چرا پشه های شمال شهر اگر به زباله های جنوب شهر دست بزنند مسموم می شوند؟ چرا گربه های شمال شهر شیر پاستوریزه می خورند؟ چرا بچه های شمال شهر وقتی که فوتبال بازی می کنند ، گل های تازه و قشنگ و رنگارنگ به یکدیگر می زنند؟ چرا دنیای بچه های شمال شهر جهان رنگی است: سفره های رنگین، خواب رنگین، لباس های رنگی، فیلم های رنگی؟ مگر خون آن ها رنگین تر است؟ چرا بعضی ها در شمال جهان به دنیا می آیند؟ در شمال گهواره می خوابند؟ در شمال میز می نشینند؟ شمال غذا می خورند؟ قطب شمالی میوه را گاز می زنند و قطب جنوبی آن را دور می ریزند؟ در شمال جهان زندگی می کنند و وصیت می کنند که آن ها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند؟ اگر شمال بهتر است، چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟ چرا خدا خانه ی خود را در جهت جنوب جهان ساخته است؟ من به سمت جنوب نماز می خوانم. خدا در همسایگی ماست. خدا در همه جا هست! خدا باید در همه جا باشد! خوبی هم در همه جا هست؛ هم در شمال، هم در جنوب! خوب است که خوبی در همه جا هم خوب باشد، خوبِ خوب! چه در شمال، چه در جنوب! من این نقشه ها را قبول ندارم. من این خط ها و خط کشی ها را قبول ندارم. اصلا کدام شهر؟ کدام شمال؟ کدام جنوب؟ آیا اگر ما از جای دیگری نگاه کنیم، جایی بالاتر، بالاتر از مرزها و جهت های جغرافیا، همه چیز جا به جا نمی شود؟ چه کسی این نقشه ها را برای ما کشیده است؟ وقتی که باران بهاری ببارد، همه ی نقشه های کاغذی را خراب می کند و همه ی این نقشه ها را نقش بر آب می کند. می گویید: نه! این خط و این هم نشان!
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من ، برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟
دلم را ورق می زنم به دنبال نامی که گم شد در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی
به دنبال نامی که من.... - منِ شعرهایم که من هست و من نیست - به دنبال نامی که تو.... - توی آشنا ، ناشناس تمام غزل ها - به دنبال نامی که او.... به دنبال اویی که کو؟!!!
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند از دلِ برکه ی شب سرزد و تابید به خورشید تا دلِ روشن نیلوفری اش پاک بماند دل و دامان شب آنگونه ز سوز دم او سوخت که گریبان سحر تا به ابد چاک بماند خوشه سرمست رسیدن شد و از شاخه فرو ریخت تا که در خاک ، رگ و ریشه ی این تاک بماند هرچه دیدیم از این چشم ، همه نقش بر آب است نیست نقشی که در آیینه ی ادراک بماند جز صدای سخن عشق صدایی نشنیدم که در این همهمه ی گنبد افلاک بماند
«سراپا
اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پائیز نسپرده ایم
چون گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است،ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان،گردنیم
اگر خنجر دوستان،گرده ایم
گواهی بخواهید اینک گواه
همین زخمهای که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم»
قطار می رود….
تو می روی….
تمام ایستگاه میرود….
و من چقدر ساده ام که سال های سال
در انتظار تو ، کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان….
به نرده های ایستگاه رفته ، تکیه داده ام