باز باران می نشاند
اندک اندک.....
قاصدک ها
تا نباشد هیچ امیدی
به وصل یار
با ما عاشقک ها
نمی شوید کسی اینجا
چشم هایش را
نمی بندد کسی اینجا
چترهایش را
نه زیبا نیست باران این ور دنیا
که می آرد به یادم خاطرات کارد وارم را
همان احوال بی توصیف وارم را
و می پنداشت آن عاشق
که این موسیقی چک چک
صدای بوسه ی قطره ست بر شیشه
نه این پتکیست از شیرین
که بر فرهاد می کوبد
و آن گستاخ ابری است خسرو وار
غریو عشق سر میداد شیرین وار
هوا بس ناجوان مردانه ابرست
و می خواهی بپرسی باز می دانم:
«که آیا آسمان هرکجا واقعا همین رنگ است؟»
می گویم:«همین رنگ است...
باور کن همین رنگ است!»